<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://shohada.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">شهدا</title>
	<link href="http://shohada.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Sat, 25 Feb 2012 12:00:51 GMT</updated>
	<author><name>خادم الشهدا</name></author>

	<openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>10</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:shohada.ParsiBlog.com/Posts/358/%d8%ad%d8%a7%d8%b4%d9%8a%d9%87+%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86%d9%8a+%d8%af%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1+%d8%b1%d9%87%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8+%d8%a8%d8%a7+%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87+%d8%b4%d9%87%d9%8a%d8%af+%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%d9%8a%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86/</id>
<updated>Sun, 22 Jan 2012 13:38:00 GMT</updated>
<title type="text">حاشيه خواندني ديدار رهبرانقلاب با خانواده شهيد احمديروشن</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;در پي ديدار رهبر انقلاب از خانوده شهيد مصطفي احمدي روشن، پايگاه  اطلا&amp;zwnj;ع&amp;zwnj;رساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت&amp;zwnj;الله خامنه&amp;zwnj;اي گزارشي حاشيه&amp;zwnj;اي  از اين ديدار منتشر کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرم را تکيه داده بودم به شيشه&amp;zwnj;ي ماشيني که از لابه&amp;zwnj;لاي  اتومبيل&amp;zwnj;هاي توي خيابان به سرعت مي&amp;zwnj;رفت تا به موقع برسيم خانه&amp;zwnj;ي مصطفي؛ به  موقع يعني زودتر از رهبر انقلاب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مصطفي سر جمع 7 ماه و 7 روز بزرگتر  از من بود و پسرش هم تقريباً هم&amp;zwnj;سن دخترم. فکر کردم به اينکه اگر اتفاقي &amp;ndash;  مثلاً تصادف- برايم پيش بيايد حال خانواده&amp;zwnj;ام چطور خواهد شد؛ پدر، مادر،  همسر، دخترم، برادرها و بقيه. از روي محبت، هيچ دلم نخواست که تصورشان  بکنم؛ ولي چند دقيقه&amp;zwnj;ي بعد قرار بود برسم به خانه&amp;zwnj;ي جواني هم&amp;zwnj;ريش و  هم&amp;zwnj;سن&amp;zwnj;وسال خودم که اتفاقي برايش افتاده و حال خانواده&amp;zwnj;اش را تصوير کنم.  خانواده&amp;zwnj;اي که ديگر او را نخواهند ديد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماشين در ترافيک سنگين از  بيت رهبري در انتهاي فلسطين آمده بود تا اول پاسداران و در خيابان گل نبي و  ترافيکش &amp;ndash; همان&amp;zwnj;جا که ماشين مصطفي را منفجر کردند- سر از شيشه&amp;zwnj;ي ماشين  برداشتم. فکر کردم اگر به لطف رانندگي! راننده&amp;zwnj;مان همين الان نميريم  بالاخره گريزي هم از تقدير هميشگي و همگاني حضرت حق نداريم. يک لحظه فکر  اينکه آدمي مثل مصطفي چقدر مي&amp;zwnj;تواند خوشبخت و خوش&amp;zwnj;عاقبت باشد، از جا  پراندم. اين ماجرا زاويه&amp;zwnj;ي ديد صحيح مي&amp;zwnj;خواهد. از اين زاويه همه&amp;zwnj;اش شور است  و حماسه.&amp;lt;** ادامه مطلب... **&amp;gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي ماشينمان -به لطف خدا البته- رسيد به نزديک خانه&amp;zwnj;ي  مصطفي ديگر حال&amp;zwnj;گرفتگي مسير را نداشتم. فکر کردم نبايد دلسوز خانواده&amp;zwnj;اش  باشم بل بايد غبطه&amp;zwnj;خور خودش بشوم. حاشيه زياد رفتم، خانواده خانه نبودند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانشگاه  شريف مراسمي در چيذر و سر مزار مصطفي گرفته بود و همه&amp;zwnj;ي خانواده&amp;zwnj;اش آنجا  بودند. رهبر انقلاب اول رفته&amp;zwnj;اند خانه شهيد رضايي&amp;zwnj;نژاد و بعدش مي&amp;zwnj;آيند  اينجا. يک تيم هم رفته چيذر و دارد توي گوش خانواده&amp;zwnj;ي آنها مي&amp;zwnj;خواند که يک  مسئولي در راه منزل شماست! يک چيزي در مايه&amp;zwnj;هاي رئيس بنياد شهيد يا سرداري  از سپاه. و معلوم است خانواده مقاومت مي&amp;zwnj;کنند که: خوب بگوييد آنها هم  بيايند اينجا سرمزار. تيمي که رفته بود چيذر بالاخره موفق مي&amp;zwnj;شود و معلوم  نيست با چه ترفندي راضي&amp;zwnj;شان مي&amp;zwnj;کند به آمدن. بالاخره آنها آمدند و ما هم  رفتيم بالا. خانه&amp;zwnj;ي شهيد يک آپارتمان حدود 80 متري و دو اتاقه بود و ساده.  دو تا کامپيوتر روي ميزي بزرگ در سالن خانه و دو عکس از رهبر به ديوارها و  خانه پر از خانمهاي چادري جوان و مسن و دو مرد ميانسال &amp;ndash;باجناق و برادرزن- و  دو مرد مو سپيد کرده؛ مادر و همسر و خواهرها و خانواده همسر شهيد و البته  عليرضا پسر مصطفي که هاج و واج مانده بود از حضور ما در خانه&amp;zwnj;شان. اينقدر  مي&amp;zwnj;فهميد که خبر مهمي هست که همه جمع هستند و اينقدر بزرگ بود که بداند در  چنين موقعيتي پدرش هم بايد باشد براي پذيرايي و مهمانداري! وکلافه از همين  موضوع مي&amp;zwnj;پرسيد: پس بابا کي مياد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه قيافه&amp;zwnj;هاي خسته داشتند و  معلوم بود خواب درست و حسابي نداشته&amp;zwnj;اند در اين چند روز ولي کسي شکسته  نبود. گهگاهي هم لبشان به لبخند باز مي&amp;zwnj;شد و البته هنوز نمي&amp;zwnj;دانستند چه کسي  به خانه&amp;zwnj;شان خواهد آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواندم که کامران نجف&amp;zwnj;زاده جاخورده که خبر  شهادت پدر را به پسر 4 ساله&amp;zwnj;اش نداده&amp;zwnj;اند و البته فکر مي&amp;zwnj;کنم او هم يک لحظه  همه چيز را &amp;ndash;مثل من- با فرزند خودش مقايسه کرده که نوشته بود: خبرنگاري  يادم رفت؛ و من ديدم مادربزرگ عليرضا داشت به نوه&amp;zwnj;اش مي&amp;zwnj;گفت: بابا را خدا  فرستاده مأموريت. البته نبايد هم انتظار داشت بچه&amp;zwnj;ي چهارساله معناي فقدان و  مرگ و شهادت را درک کند هرچند فکر مي&amp;zwnj;کنم معناي خدا و بابا و مأموريت را  خوب مي&amp;zwnj;دانست که از اين حرف مادربزرگ به آغوش مادرش پناه مي&amp;zwnj;آورد و سرش را  قايم مي&amp;zwnj;کرد لاي چادر او.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئول ِ همراه ما به پدر و مادر و همسر  شهيد آرام گفت مهمانشان کيست و خواهش کرد کمک کنند تا همه&amp;zwnj;ي موبايل&amp;zwnj;ها جمع و  خاموش شود. فکر مي&amp;zwnj;کردم مثل خانواده&amp;zwnj;هاي شهدايي که قبلا ديده بودم ذوق زده  شوند يا باور نکنند ولي نه؛ خيلي عادي بلند شدند و موبايل&amp;zwnj;ها را جمع  کردند. انگار برايشان مسجل بود که آقا خواهند آمد. حالا اگر امروز نه؛  فردايي نزديک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر شهيد بلند شد و رفت براي گرفتن وضو. دستش لرزشي  آرام گرفته بود و اين نشانه&amp;zwnj;ي هيجاني بود که نشانش نمي&amp;zwnj;داد. وقتي پدر  برگشت، کوچکترين دخترش &amp;ndash;که ديگر حالا او و بقيه هم خبردار شده بودند-  لباس&amp;zwnj;هاي پدرش را مرتب مي&amp;zwnj;کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي ميهمان وارد خانه شدند پدر  مصطفي از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمديد و او را بغل کرد. وقتي آقا  هم دست به گردن پدر مصطفي انداختند، من پشت سر ايشان بودم و صورت پدر  مصطفي را مي&amp;zwnj;ديدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتي  مي&amp;zwnj;دادند. مادر شهيد شيواتر سلام کرد: &amp;laquo;سلام آقا&amp;raquo; و بعد عليرضا را گرفت  سمت رهبر و ادامه داد: خيلي وقته منتظرتونه. پدر مصطفي که از آغوش رهبر جدا  شد، عليرضا دست انداخت به گردن رهبر. فکر کردم الان غريبي مي&amp;zwnj;کند ولي  نکرد. مادر مصطفي گفت: علي! آقا را ببوس مادر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و عليرضا رهبر را  بوسيد. آقا به محافظي که کنارشان بود گفتند: عصاي من را بگيريد. عصا را که  دادند، عليرضا را بغل کردند. عليرضا که جا خوش کرد در بغل رهبر، زن&amp;zwnj;ها  نتوانستند صداي گريه&amp;zwnj;شان را مثل اشک&amp;zwnj;ها پنهان کنند. هرچند مادر و همسر شهيد  هنوز مقاومت مي&amp;zwnj;کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا تا برسند به صندلي&amp;zwnj;شان، اسم پسر را  پرسيدند و حالش را و سلامي کردند به حاضرين. وقتي نشستند روي صندلي، عليرضا  هم روي پاي رهبر آرام گرفت، بي کلافگي و بي غريبگي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعتم را نگاه  کردم. هنوز يک دقيقه نشده بود از ورود رهبر به منزل که ايشان گفت: خوب! خدا  درجات اين شهيدِ عزيزِ ما را متعالي کند، با شهداي صدر اسلام، با شهداي  بدر و احد، با شهداي کربلا محشور کند ان شاءالله.&lt;br /&gt;اين خلاف رويه&amp;zwnj;ي ايشان  بود که اينقدر بي&amp;zwnj;مقدمه شروع کنند در خانه&amp;zwnj;ي شهيدي به صحبت. اول معمولاً  مي&amp;zwnj;نشستند و مي&amp;zwnj;شناختند و گپ و گفت مي&amp;zwnj;کردند ولي اينجا نه. بعد هم برايم  جالب شد که نگفتند &amp;laquo;شهيدتان&amp;raquo;، گفتند &amp;laquo;شهيد ما&amp;raquo;.&lt;br /&gt;و البته فرصت شد تا من  خودم هم چهره&amp;zwnj;ي رهبر را ببينم؛ جدي، با هيبت، با ابهت، کمي غمگين و ناراحت و  البته مصمّم. اين هم چهره&amp;zwnj;اي نبود که در 6-7 خانه&amp;zwnj;ي شهدا که قبلاً تجربه  رفتنشان را داشتم از ايشان ديده باشم. معمولاً شاد، سرزنده و با نشاط  بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;laquo;دو ارزش در جوان شما به خوبي تبلور پيدا کرد که هرکدام به  تنهايي مايه&amp;zwnj;ي افتخار است. يکي جنبه&amp;zwnj;ي علم و تحقيق و تسلط بر کار مهمي که  زير دستش بود... اين يک بُعدش است که مايه&amp;zwnj;ي افتخار است هم براي خانواده و  اطرافيان، هم براي ما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بُعد دوم اهميتش بيشتر است که همان بُعد  معنوي و الهي است. بُعد دوم همان چيزي است که او را آماده مي&amp;zwnj;کند براي شهيد  شدن. حالا البته شهيدشدن براي ما که اهل دنيا هستيم، براي شما که پدر و  مادر و همسر هستيد و محبت داريد نسبت به او، تلخ است چون در عرصه&amp;zwnj;ي ظاهر  زندگي فقدان است؛ از دست دادن است؛ اين پوسته&amp;zwnj;ي شهادت است... لکن اصل شهادت  چيزي غير از اين است، برتر از اين حرف&amp;zwnj;هاست. اصل شهادت اين است که انسان  ناگهان از درجات عاليه&amp;zwnj;ي الهي سر دربياورد و مقامش از فرشتگان بالاتر برود.  آن زندگي اصلي که همه&amp;zwnj;ي ما بعد از چند سال بالاخره واردش مي&amp;zwnj;شويم خواه  ناخواه، در آن زندگي ابدي جايگاهش عالي بشود، رتبه&amp;zwnj;اش عالي بشود، مورد توجه  باشد، فيض او در روز قيامت به ديگران برسد: يَسْعَى نُورُهُم بَيْنَ  أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَانِهِم؛ در ظلمات قيامت وقتي بندگان خوب که از  جمله&amp;zwnj;ي آنها جوان شماست، حرکت ميکنند آنجا را روشن مي&amp;zwnj;کنند. در آن روز  منافقان مي&amp;zwnj;گويند از نورتان به ما هم بدهيد و اينها جواب مي&amp;zwnj;دهند: قِيلَ  ارْجِعُوا وَرَاءکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا؛ برويد پشت سرتان را نگاه کنيد،  زندگي دنيايي&amp;zwnj;تان را نگاه کنيد، اگر نوري قرار است داشته باشيد از آنجا  بايد داشته باشيد. اين بُعد دوم شخصيت جوان شما و همه&amp;zwnj;ي شهداست.&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عليرضا  همچنان روي پاي رهبر نشسته بود و با انگشتان کوچکش بازي مي&amp;zwnj;کرد. همه مبهوت  صحبتهاي عميق و بي مقدمه&amp;zwnj;ي رهبر شده بودند و فقط صداي چيليک چيليک دوربين  عکاس مي&amp;zwnj;آمد. انگار آقا اين حرفها را علاوه بر خانواده&amp;zwnj;ي شهيد داشتند به من  هم مي&amp;zwnj;گفتند به خاطر آن فکرهايي که قبل از رسيدن به خانه&amp;zwnj;ي مصطفي مي&amp;zwnj;کردم؛  همنشيني با شهداي بدر و احد، با حمزه و حنظله غسيل الملائکه و بعد هم صحبت  از نورافشاني در ظلمات قيامت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم بايد غبطه خوردن را خوب بلد باشد براي چنين موقعيتهايي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;laquo;اينها  در راه خدا و پيشرفت اسلام شهيد شدند. مسأله اينها فقط اين نيست که ما  مي&amp;zwnj;خواهيم از دنيا عقب نباشيم به لحاظ علمي، اين تنها نيست يعني، اين هست  به علاوه يک چيز مهمتر و آن اينکه ما با حرکت علمي&amp;zwnj;مان اسلام را سربلند  مي&amp;zwnj;کنيم. از اول انقلاب يکي از بمبارانهاي شديدي که عليه ما شده اين بوده  که اسلام انقلابي که در يک کشوري حاکم شد و مردم متعبد شدند ديگر راه علم و  تمدن بسته مي&amp;zwnj;شود، اين جزو تهمتهايي بوده که از اول به ما مي&amp;zwnj;زدند. خوب  اوايل کار هم که ما راهي نداشتيم براي رد اين تهمت. سالهاي اول و دهه&amp;zwnj;ي  شصت، هنر جوان&amp;zwnj;هاي ما مجاهدت بود، ايمان بود. خوب دنيا قبول کرد، گفت: بله  ايمانشان خوب است، ولي پيشرفت علم و تمدن و زندگي امکان ندارد. اين جوانها  اين ادعا را باطل کردند. چه اين شهيد چه سه شهيد قبلي، جوانهايي که  عرصه&amp;zwnj;هاي علمي را تصرف کردند و در آنجا حرف نو به ميدان آوردند و هويت  پيشرونده و استعداد برتر خودشان را و قابليت&amp;zwnj;ها و استعداد&amp;zwnj;هاي خودشان را  نشان دادند، اينها آبرو درست کردند براي نظام جمهوري اسلامي. اين بخش دوم  فضيلت اينهاست و همين هم موجب شد خدا به اينها توفيق شهادت بدهد و درجاتشان  را عالي کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...براي شما هم شهيد از دست نرفته؛ مثل پولي که در  بانک است. پول در خانه نيست ولي هست. مثل پولي که گم مي&amp;zwnj;شود يا دزديده  مي&amp;zwnj;شود نيست. شهيد شما پيش شما نيست، در خانه نيست، ديگر نميبينيدش، ولي  هست و کجا به دردتان مي&amp;zwnj;خورد؟ روزي که انسان از هميشه فقيرتر است. خدا ان  شاءالله بهتان صبر بدهد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا بعد از اين صحبت&amp;zwnj;ها، رو به پدر  شهيد کردند و گفتند: چند سالش بود؟ پدر مصطفي گفت: 32 سال. پدر و رهبر هردو  مکث کردند. پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را براي ما نگه دارد. ايشان  ارادتمند شما بودند من هم همينطور.&lt;br /&gt;آقا جواب دادند: &amp;laquo;سلامت باشيد&amp;raquo; و  تازه برگشتند به روال گذشته&amp;zwnj;شان با خانواده&amp;zwnj;هاي شهدا؛ و از حاضرين در جلسه  پرسيدند و نسبت&amp;zwnj;هايشان با مصطفي و لابه&amp;zwnj;لاي حرفها هم دعا مي&amp;zwnj;کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;laquo;راه  مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. هر کسي در هر جايي مي&amp;zwnj;تواند خدمت کند و  وقتي خدمت صادقانه شد، خدا اينجور پاداش&amp;zwnj;ها را هم به بهترين&amp;zwnj;ها مي&amp;zwnj;دهد.  حالا شنيدم من بعد از شهيد مصطفي، دانشجوهاي شريف و جاهاي ديگر نامه نوشتند  و درخواست کردند تغيير رشته بدهند به اين رشته. اين برکت است. هم  زندگي&amp;zwnj;شان برکت داشت هم از دنيا رفتنشان که شهادت بود پربرکت بود.&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نفهميدم عليرضا کي سريده بود و از بغل رهبر درآمده بود و رفته بود بغل مادرش نشسته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قا  قرآن خواستند و مثل هميشه با طمأنينه در صفحه&amp;zwnj;ي اولش نوشتند: تقديم به  خانواده&amp;zwnj;ي شهيد مصطفي احمدي روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفي. پدر  مصطفي قرآن را گرفت و گفت: ما از اين اتفاق هيچ ناراحت نيستيم شما هم غم به  دلتان راه ندهيد آقا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رهبر سر از روي قرآن دوم که داشت در آن براي  همسر مصطفي چيزي به يادگار مي&amp;zwnj;نوشت، برداشت و گفت: غم داريم! اين جور حوادث  مثل تير به دل انسان است. منتها غم نبايد انسان را از پا بيندازد. اين  حوادث علاوه بر اينکه اراده&amp;zwnj;ي انسان را تقويت و به خدا نزديک مي&amp;zwnj;کند يک  نتيجه&amp;zwnj;ي ديگر هم دارد. ما قبلاً از اهميت کار خودمان آگاه بوديم ولي آيا از  اهميت آن براي دشمن هم آگاه بوديم؟ اين شهادت&amp;zwnj;ها ميزان اهميت اين  فعاليت&amp;zwnj;ها براي دشمن را هم براي ما روشن کرد. معلوم شد نتيجه کار اينها مثل  پتک توي سرشان خورده که ديگر کارشان به اينجا کشيده که هزينه مي&amp;zwnj;کنند تا  اين همه جوان&amp;zwnj;هاي ما را شهيد کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر شهيد گفت: آقا مصطفي از ياران خيلي خيلي صديق شما بود. واقعا پيرو شما بود.&lt;br /&gt;رهبر گفت: &amp;laquo;بله مي&amp;zwnj;دانم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;... و اين موضوع را همه کساني که او را مي شناختند، فهميده بودند؛ حتي سرويس&amp;zwnj;هاي اطلاعاتي بيگانه.&lt;br /&gt;آقا ادامه دادند: اهل معنويت و سلوک هم بود، با آقاي خوشوقت هم ارتباط داشتند مثل اينکه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عليرضا جلو رفت يک بار ديگر و بي هوا رهبر و محاسن سپيدش را بوسيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي  آقا داشتند قرآني به رسم هديه به همسر شهيد مي&amp;zwnj;دادند، زن جوان لبش لرزيد و  بعد چشم&amp;zwnj;هايش. شايد داشت فکر مي&amp;zwnj;کرد اي کاش مصطفي بود و اين روز باشکوه را  مي&amp;zwnj;ديد که رهبر چانه&amp;zwnj;ي کوچک عليرضايشان را مي&amp;zwnj;گيرد و مي&amp;zwnj;بوسد و قرآن  مي&amp;zwnj;نويسد به يادگار و هديه مي&amp;zwnj;دهدشان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي قرآن را گرفت آرام گفت: مصطفي خواب ديده بود بالاي تپه&amp;zwnj;اي شما به سرش دست کشيديد. رهبر پرسيد: کي؟&lt;br /&gt;دختر جواب داد: 20 روز پيش حدوداً. و بعد يک خواهش کرد از رهبر: آقا توي نماز شب&amp;zwnj;هاتون عليرضا را دعا کنيد، براي صبرش!&lt;br /&gt;و رهبر قول داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر مصطفي هم رفت پيش رهبر و آرام گفت: آقا دعا کنيد خدا به من صبر بده. من تا حالا عيان گريه نکردم.&lt;br /&gt;آقا گفتند: نه؛ گريه کنيد.&lt;br /&gt;مادر شهيد گفت: نه گريه نمي&amp;zwnj;کنم نمي&amp;zwnj;خوام اونها خوشحال بشن.&lt;br /&gt;آقا  ابرو در هم کشيدند و گفتند: غلط مي&amp;zwnj;کنند خوشحال مي&amp;zwnj;شوند. گريه براي مادر  هيچ اشکالي ندارد. گريه کنيد و دعا کنيد هم براي اون شهيد که الحمدلله  درجاتش عاليست و از خدا بخواهيد دعاي او را شامل حال شماها و ما و همسر و  فرزندش بکند.&lt;br /&gt;آقا حرفش تمام شده و نشده چشم&amp;zwnj;هاي مادر مصطفي خيس شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رهبر  به مادر و همسر و پسر و خواهرهاي شهيد هديه دادند. پدر همسر مصطفي گفت:  آقا سر ما فقط بي&amp;zwnj;کلاه ماند. من هديه نمي&amp;zwnj;خوام ولي بذاريد ببوسم&amp;zwnj;تان.&lt;br /&gt;اينطور شد که او هم سرش بي کلاه نماند. همين&amp;zwnj;طور شوهر خواهر و باجناق مصطفي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رهبر  انقلاب جمله معروف پايان جلساتشان با خانواده شهدا را گفتند: خوب مرخص  فرموديد؟ و بلند شدند از روي صندلي. رهبر براي آنها دعا مي&amp;zwnj;کردند و آنها  براي رهبر. اين وسط چفيه را براي عليرضا خواستند و گرفتند. مادر مصطفي رهبر  را دعوت کرد خانه&amp;zwnj;شان و آقا گفتند: آمدن من زحمت زياد دارد براي شما. شما  تشريف بياوريد. پدر مصطفي چشمي گفت و رهبر را بدرقه کردند تا کنار در. رهبر  که رفتند چهره&amp;zwnj;هاي اهل خانه خندان بود. شايد هيچ کس نبود که آرزو نداشته  باشد جاي مصطفي باشد. خواستيم تازه گپي بزنيم با خانواده مصطفي که  راننده&amp;zwnj;مان آمد بالاي سرمان و گفت: بلند بشيد که من بايد شماها را صحيح و  سالم برگردانم! بعد با همان اعتماد به نفس دشمن&amp;zwnj;شکن بلندمان کرد و برد.  خانواده&amp;zwnj;ي شهيد هم يادشان آمد بايد برگردند امام زاده علي اکبر چيذر، پيش  مصطفي و هم دانشگاهي&amp;zwnj;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shohada.ParsiBlog.com/Posts/358/%d8%ad%d8%a7%d8%b4%d9%8a%d9%87+%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86%d9%8a+%d8%af%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1+%d8%b1%d9%87%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8+%d8%a8%d8%a7+%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87+%d8%b4%d9%87%d9%8a%d8%af+%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%d9%8a%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86/" title="حاشيه خواندني ديدار رهبرانقلاب با خانواده شهيد احمديروشن" type="text/html" />
<author><name>خادم الشهدا</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shohada.ParsiBlog.com/Posts/357/%da%af%d8%b1%d9%85%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d9%8a/</id>
<updated>Mon, 09 Jan 2012 19:39:00 GMT</updated>
<title type="text">گرمساري</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.garmsari.ir&quot;&gt;www.garmsari.ir&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shohada.ParsiBlog.com/Posts/357/%da%af%d8%b1%d9%85%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d9%8a/" title="گرمساري" type="text/html" />
<author><name>خادم الشهدا</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shohada.ParsiBlog.com/Posts/356/%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1+%da%af%d9%85%d9%86%d8%a7%d9%85+%d8%b4%d9%87%d9%8a%d8%af+%d8%b3%d8%b1%d9%84%d8%b4%da%af%d8%b1+%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b1+%d8%ad%d8%b3%d9%86+%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%8a+%d9%85%d9%82%d8%af%d9%85/</id>
<updated>Tue, 20 Dec 2011 20:20:00 GMT</updated>
<title type="text">سردار گمنام شهيد سرلشگر پاسدار حسن تهراني مقدم</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;وقتي سرداري در گمنامي شهيد بشود، سخن گفتن از او سخت خواهد بود و شايد  بهترين کساني که مي&amp;zwnj;توانند در مورد او صحبت کنند، دوستان و همرزمان بسيار  نزديکش باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سردار شهيد حاج حسن تهراني&amp;zwnj;مقدم، يکي از همان&amp;zwnj;هايي  است که دوستانش، اولين ويژگي او را در &quot;گمنامي&amp;zwnj;&quot; و &quot;اخلاص&quot; خلاصه مي کنند و  همين گمنامي است که موجب مي&amp;zwnj;شود تا براي شناخت بيشتر او سراغ يکي از  نزديک&amp;zwnj;ترين&amp;zwnj;هايش برويم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سردار اميرعلي حاجي&amp;zwnj;زاده فرمانده نيروي  هوافضاي سپاه پاسداران که بيش از سه دهه از نزديکترين دوستان سردار  طهراني&amp;zwnj;مقدم بود، در گفت&amp;zwnj;وگويي به برخي خاطرات و خصوصيات همرزم شهيدش مي  پردازد که اميد است در آستانه چهلمين روز شهادت اين سردار سرافراز سپاه  اسلام، مقبول دوستداران راه شهدا بيفتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سردار حاجي زاده در ابتداي  اين گفتگو به اين نکته اشاره مي کند که دوست دارد همچون ايام دفاع مقدس،  همرزم شهيدش را با نام کوچک صدا کند چرا که اين نشانه اي از آن روزهاست که  هيچ لقب و عنواني جز اسم کوچک در ميان رزمندگان رايج نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن کامل اين گفتگو يه شرح زير است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها خواص سپاه او را مي شناختند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روحيه  حسن اينطور بود که خودش مي خواست گمنام باشد و همين، کار دوستانش را سخت  مي کرد. البته ما شهداي زيادي داشتيم که مردم آنها را مي شناختند و دوستان و  نزديکان آنها، فقط قدري اطلاعات بيشتر از آنها مي دادند اما حسن از اول  دوست داشت گمنام باشد و اين گمنامي هم به گونه اي بود که غير از خواص سپاه،  کسي او را نمي شناخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما در سي سالي که با حسن بوديم، چيزهاي زيادي  از او ياد گرفتيم  و اولين موضوع  که براي ما از همان سالهاي اول جنگ،  مشهود بود اينست که هر کار او تنها براي رضاي خدا بود و ديگران را هم به  اين کار توصيه مي کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينکه مي گويم &quot;هر کاري&quot; يعني حتي ورزش کردن، غذاخوردن و دعا کردنش هم تنها براي رضاي خدا بود و اين را در عمل نشان مي داد. &amp;lt;** ادامه مطلب... **&amp;gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پايي که در کوهستان شکست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در  همان روزگار و در سالهاي پس از آن، يک برداشت مشترک بين ما و همه دوستان  نزديک حسن وجود داشت و آن اينکه وقتي به چهره اش نگاه مي کرديم، مطمئن  بوديم که به يک چهره بهشتي مي نگريم.&lt;br /&gt;انرژي که حسن براي کارش مي گذاشت،  در سال 59 و 60 تا همين اواخر در سال 90 هيچ فرقي نداشت، با همان انرژي و  روحيه کار مي کرد و زماني که کار به مراحلي ميرسيد که بايد وقت جدي مي  گذاشت، اين کار را مي کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ويژگي هاي خاص او تنها منحصر به عرصه  نظامي نبود، او علاوه بر اينکه که انسان مومني بود که ادعيه فراواني را حفظ  داشت، يک ورزشکار حرفه اي هم بود و براي مثال در عرصه کوهنوردي اکثر قله  هاي مرتفع ايران را فتح کرده بود و يا اينکه بارها مسير تهران تا شمال را  از مسير کوهستان، با يک گروهي که خودش آن را رهبري مي کرد، پياده طي کرده  بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در اوج کارهايش، حتي زماني که در ارتفاعات کوهستان، يک متر برف زير پايش بود، نماز اول وقت را ترک نکرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک  بار يکي از دوستان تعريف مي کرد که حسن را در نزديکاي قله دماوند ديده بود  درحالي که پايش شکسته و بدجوري ورم کرده بود. مي گفت به حسن گفتم چرا با  اين وضع آمدي کوه؟ و حسن گفته بود مي خوام روي اين پايم را کم کنم! اين طور  خودش را تربيت کرده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرمانده اي که با نام کوچک صدايش مي کردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسن  در رعايت اخلاق سرآمد بود و اين برخورد خوش با اطرافيان به گونه اي بود که  هرکس با حسن آشنا مي شد فکر مي کرد بهترين و صميمي ترين دوست اوست. اينقدر  با ديگران صميمي مي شد که همه او را با نام کوچک صدا مي کردند و اين روحيه  را از همان سالهاي ابتدايي دفاع مقدس داشت.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;بايد توجه داشته باشيم  که اين رفتار خاکي و صميمانه از طرف کسي بود که اگر بخواهيم به لحاظ  موقعيت جايگاهي و فرماندهي، رده او را بدانيم بايد بگويم حسن در سطح  فرماندهان طراز اول جنگ مثل شهيدان خرازي، همت، باقري و کاظمي بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد ما بواسطه مسئوليتي که داريم، سرو کارمان با موضوعات مهم، ما را نسبت به برخي مسايل ديگر غافل کند اما حسن اينطور نبود.&lt;br /&gt;سربازانش را با اسم کوچک صدا مي کرد و من در مراسم تشييع او بسياري از دوستان قديمم را ديدم که بواسطه حسن آمده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکي از اين دوستان، راننده پايه يکي بود که در ايام دفاع مقدس، نيروي حسن بود و ما بعد از بيست و چهار سال او را مي ديدم.&lt;br /&gt;يکي  ديگر مي گفت من در مرز افغانستان بودم که خبر شهادت حسن را شنيدم و آمدم.  بسياري از اين دوستان حتي از سپاه هم رفته بودند اما علاقه به حسن، آنها را  در يک نقطه جمع کرده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر به يقين رسيدي، عمل کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر  قرار بود براي يگان يا تيپي فرمانده اي انتخاب کند، وقتي به جمع بندي مي  رسيد، حتي اگر طرفش يک جوان بيست ساله بود، به او ميدان مي داد و در واقع  يکي از مهمترين دستاوردهايي که حسن از خود بجا گذاشت، همين پرورش مديران و  فرماندهان توانمند بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکبار در اوج جنگ مشکلي براي سيستم آماده سازي موشکها بوجود آمد که ديگر نمي شد سوخت به آنها تزريق کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر  کار کرديم نشد و در نهايت پيشنهادي داديم که داراي ريسک بود. حسن ابتدا  مخالفت کرد اما به او گفتيم اين روش حتما جواب خواهد داد. او گفت من متقاعد  نميشم ولي اگر تو به اين يقين رسيدي برو و انجام بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين يک تصميم بسيار سخت بود و شايد اگر من جاي او بودم چنين اجازه اي نمي دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما رفتيم اين کار را کرديم و به شکر خدا جواب هم داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سال 63 تا آخرين روز حياتش کاري جز در عرصه موشکي نکرد&lt;br /&gt;در  اولين روزهاي جنگ که بکارگيري تسليحات سبک براي ما يک فناوري محسوب مي شد و  همه به دنبال سلاح هاي سبکي مثل آر.پي.جي و تيربار و کلاش بودند، حسن به  همراه شهيد شفيع زاده در آبادان دنبال خمپاره بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي در سال 60،  ما بواسطه توپهاي غنيمتي که از عراق گرفتيم، به اوج امکانات در آن روزها  رسيديم، ديگر حسن، خمپاره را کنار گذاشت و رفت به دنبال تاسيس توپخانه تا  اينکه در سال 63، موضوع موشکي مطرح شد و از همان سال تا آخرين روز حياتش  هيچ کار ديگري جز کار موشکي نکرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صياد هميشه مي گفت مراقب حسن باشيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اخلاق و زبان حسن، حلال مشکلات و برطرف کننده موانع بود.&lt;br /&gt;در  همان سال 61 که مسئوليت توپخانه را به همراه شفيع زاده برعهده گرفت،  بيشترين ارتباط و نزديکي را با شهيد بزرگوار صياد شيرازي داشت به گونه اي  که در طول سال هاي دفاع مقدس، هروقت صياد شيرازي، بنده و ديگر دوستان را مي  ديد مي گفت مراقب حسن باشيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهيد صياد مي گفت من حسن را خيلي دوست دارم چون تعصب او به نظام و تعصب ملي او، فراتر از تعصب سازماني است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در  واقع حسن تنها به فکر سپاه و نيروهاي مسلح نبود بلکه تمام نظام و بلکه  اسلام را در نظر مي گرفت و بارها هم به ما تاکيد مي کرد که اگر اين تعصب را  داشته باشيد، تعصب سازماني هم در درون آن هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولين کاتيوشا را سال 63 ساختيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي  توپهاي عراقي را به غنيمت گرفتيم، به دليل شرقي بودن اين توپها و اينکه  برادران ما در ارتش، آموزش توپهاي آمريکايي را ديده بودند، ما چندان تخصص و  آموزشي براي بکارگيري آنها نداشتيم اما يکي از کارهاي بزرگ حسن در سال 61،  تاسيس مرکز تحفيقات فني توپخانه در خوزستان بود که 7 ماه بعد تبديل به  مرکز تعميرات توپخانه شد و بعدها نيز آن را به تهران منتقل کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بواسطه  اقدامات او بود که در اواخر سال 62 و اوايل 63 امکان ساخت کاتيوشا را پيدا  کرديم و اولين سامانه نيز با مديريت خود او ساخته و به صنعت حديد وزارت  سپاه که تحت مسئوليت سردار مصطفي&amp;zwnj;نجار بود تحويل گرديد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسابقات فوتبال رزمندگان در کوران جنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در  آن سالها تکيه اصلي ما بر نيروهاي بسيج بود که اين عزيزان در مقاطعي که  عمليات نبود، به مرخصي مي رفتند درحالي که مي بايست يگانهاي تخصصي را هم بر  عهده همانها بگذاريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي مثال، اوج کار توپخانه، در عمليات بود  ولي با اتمام عمليات که بسيجي ها کاري نداشتند و به مرخصي مي رفتند، کار  توپخانه تمام نميشد و بايد پدافند خط را انجام مي داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسن براي حل  اين مشکل، مسابقات فوتبالي را ترتيب داد ميان آتشبارها و گردانها و با اين  کار، عملا از پايان اين عمليات تا شروع عمليات بعدي که محدوده زماني  پدافندي ما بود، همه بچه&amp;zwnj;ها را با اشتياق و علاقه و نه با زور، حفظ مي&amp;zwnj;کرد و  جالب اين جا بود که بچه&amp;zwnj;هاي دور و بر ايشان هم همه از اين جنس بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه &quot;حسن&quot; در سال 90 بهم ملحق شدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که نام حسن شفيع زاده را برديم، بد نيست به يکي ديگر از شهداي گمنام سپاه هم اشاره شود که شهيد حسن قاضي بود.&lt;br /&gt;اين  شهيد قاضي، در حقيقت از گلهاي سپاه و از شاگردان حسن بود که در عمليات  خيبر در عين گمنامي به شهادت رسيد و با شهادت شهيد تهراني مقدم، بالاخره  اين سه &quot;حسن&quot; (حسن شفيع زاده، حسن قاضي و حسن تهراني مقدم) در سال 90 به هم  ملحق شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصميمي که خرازي فقط بخاطر حسن گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آنجايي  که بنيان توپخانه سپاه براساس توپ&amp;zwnj;هاي غنيمتي گذاشته شده بود، اين توپها در  يگاناي مختلف پخش شده اما زماني که تصميم گرفتند يگان مستقل توپخانه اي  تشکيل شود، حسن براي جمع آوري اين سامانه که با موانع زيادي هم روبرو بود،  زحمات زيادي کشيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هرحال جمع کردن اينها سخت بود چون خود يگان&amp;zwnj;ها  مي&amp;zwnj;خواستند از آنها استفاده کنند اما تصميم بر اين بود تا توپخانه هاي با  برد زياد، در غالب گروه&amp;zwnj;هاي توپخانه بکارگيري شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همين خاطر  خيلي&amp;zwnj;ها موافقت نمي&amp;zwnj;کردند اما بسياري از يگان&amp;zwnj;ها، با اخلاق و نوع رفتاري که  حسن داشت، متقاعد شده و توپها را منتقل کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادم هست وقتي براي  گرفتن توپخانه&amp;zwnj;هاي يکي از يگانها رفته بوديم، شهيد خرازي مي&amp;zwnj;گفت فقط چون  حسن گفته من قبول مي&amp;zwnj;کنم ولي مي&amp;zwnj;دانم نمي&amp;zwnj;توانيد اين توپها را به کار  بگيريد و اينها غيرعملياتي مي&amp;zwnj;شود که همان روز با ايشان توافق کرديم که  نيروهايي براي کار اين توپها منتقل بشود که يکي از اين نيروها همين شهيد  حسن قاضي بود که به مجموعه منتقل و بعدها فرمانده گروه شد و در عمليات خيبر  هم به شهادت رسيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان روزها، حسن عده اي را براي تشکيل دانشکده و  مرکز آموزش توپخانه با کمک ديگر دوستان مانند شهيد ذوالانوار جدا کرد در  حالي که بخاطر کمبود نيرو، اين کار، کار سختي بود اما حسن اين مرکز را در  اصفهان تشکيل داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرماندهي که جانشين شد/جانشيني که فرمانده شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ  وقت با ديد کوتاه مدت به کارها نگاه نمي کرد. درحاليکه در آن زمان خيلي&amp;zwnj;ها  تصور مي&amp;zwnj;کردند جنگ 6 ماه ديگر تمام است و اين عمليات، عمليات آخر خواهد  بود، اما شهيد تهراني مقدم اينطور فکر نمي&amp;zwnj;کرد و در عين حال که علاقه داشت  اين اتفاق بيفتد، ولي برنامه&amp;zwnj;ريزي درازمدت هم سرجايش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما يک  نکته مهمي که بايد به آن توجه کنيم، اين است که در رفتار و خصوصيات فردي  فرماندهان شهيد و زنده، بحث جايگاه&amp;zwnj; و فرماندهي و جانشيني اصلا مطرح نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي  مثال در آبادان، شهيد شفيع زاده، مسئوليت ادوات را برعهده داشت در حالي که  حسن يک جوان تحت امر ايشان بود. بعد از مقطعي، شهيد مقدم ارتقاء پيدا  مي&amp;zwnj;کند و شفيع&amp;zwnj;زاده مجروح مي&amp;zwnj;شود و مي&amp;zwnj;آيد عقب و حسن مقدم مي&amp;zwnj;شود مسئول و  شفيع&amp;zwnj;زاده وقتي برمي&amp;zwnj;گردد، حانشين حسن مي شود درتوپخانه و به همين منوال  کار ادامه پيدا مي&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سردار مقدم تا سال 63 مسئوليت توپخانه سپاه  را به عهده داشت و وقتي وظيفه تشکيل يگان موشکي را به عهده گرفت، اين دو از  هم جدا شدند و شفيع زاده مسئول توپهانه شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابداع، ناشي از نبوغ  فرماندهان است و اينکه چطور از امکانات موجود، بهترين بهره&amp;zwnj;برداري صورت  بگيرد. در زمان فرماندهي شهيد مقدم از امکانات، استفاده&amp;zwnj;هاي مضاعفي چه در  بخش کاهش آسيب&amp;zwnj;پذيري و چه در افزايش توانمنديها شد درحالي که ما اصلا دروس  کلاسيک نديده بوديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال 63، زماني که سردار مقدم مسئوليت پادگان&amp;zwnj;هاي موشکي را عهده&amp;zwnj;دار شد، از همان ابتدا با همين روحيه، مثل بقيه کارها برخورد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو موشکي که حسن اجازه شليک آنها را نداد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در  اوج جنگ که ما نياز مبرمي به موشک داشتيم، اولين محموله موشکي اسکاد B،  شامل 8 فروند موشک به دستمان رسيد اما حسن 2 فروند از اين 8 فروند را جدا  کرد و براي مهندسي معکوس برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب اين مسئله براي ما جا نيفتاد که  چرا الان که ما به اين موشک ها نياز داريم و مردم در نمازجمعه شعار &quot;موشک  جواب موشک&quot; مي دادند، او اين کار را کرد اما در جلسه اي که خدمت آقا (که آن  زمان رييس جمهور بودند) رفتيم، ايشان هم بر موضوع خودکفايي تاکيد کرده و  حتي به وزير سپاه ايراد گرفتند که چرا ساخت اين موشک ها را شروع نکرديد.  انجا بود که ما به حکمت آن تصميم پي برديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين تصميم، تصميم بسيار  مهمي بود و با راه انداختن گروه&amp;zwnj;هاي مختلف در وزارت سپاه، تا روز آخر  راهبري آن&amp;zwnj;ها را خودش به عهده گرفت که نتيجه آن را امروز در بومي شدن صنعت  موشکي در انواع بردها از 300 کيلومتر تا 2هزار کيلومتر مي بينيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در  اواخر سال 1363 يا اوايل 64 بود که تعدادي از متخصصين وزارت سپاه آ&amp;zwnj;مدند  در غرب کشور در حضور شهيد مقدم راهبرد صنعت موشکي را از ايشان سؤال  مي&amp;zwnj;کردند که ما چه مسيري را بايد برويم و چه چيزي را مبنا قرار دهيم و يا  از چه سوختي استفاده کنيم و چه بردي را هدف&amp;zwnj;گزاري کنيم؟ من بارها و بارها  از متخصصين صنعت پرسيدم و شنيدم که آن راهنمايي که سردار مقدم آن روز در  سمت فرماندهي موشکي داد و مسيري که برايشان ترسيم کرد، خيلي راهگشا بوده  است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسن براي اوقات فراغت بچه ها، آنها را به خط مقدم مي فرستاد&lt;br /&gt;سردار  مقدم در کنار سازماندهي موشکي، همان هسته اوليه را طوري سازماندهي کردند  تا در يک زمان کوتاه بتوانيم جوابگوي نيازهاي جنگ باشيم. با توجه به اينکه  نفرات بسيار کم بود طوري که گاهي نفرات تا 3 شب نمي&amp;zwnj;توانستند بخوابند و  محدوديت&amp;zwnj;هاي زيادي وجود داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه افرادي که در کار موشکي بودند چون  به نوعي از يگان&amp;zwnj;هاي رزمي آمده  بودند و بيشتر علاقه داشتند به جنگ بروند  تا در يگان&amp;zwnj;هاي توپخانه بمانند، سردار مقدم اگر فرصتي ايجاد مي&amp;zwnj;شد و اوقات  فراغتي بود، اجازه مي&amp;zwnj;داد آنها در غالب يگان&amp;zwnj;هاي رزمي به جبهه بروند و  برگردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن زمان ما با تهاجمات هوايي رژيم بعث روبرو بوديم زيرا  به دنبال هدف قرار دادن مجموعه موشکي ايران بودند و سردار مقدم با  تاکتيک&amp;zwnj;ها و استتار و رعايت پدافند غيرعامل عمل مي&amp;zwnj;کرد و کوچکترين آسيبي در  طول جنگ از سوي هواپيماهاي دشمن نديديم و به هسته اصلي نيروها و امکانات  آسيبي نرسيد که ما حتي 2 ساعت کارمان به عقب بيافتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکري که حسن در اولين سفر به سوريه داشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکي از خصوصياتي که من در اين سي سال رفاقت از حسن ديدم، اراده قوي بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي در موضوعي به نتيجه مي رسيد، بعد از توکل به خدا، با قدرت عمل مي کرد و من نديدم هيچگاه در مسئله اي موقف شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در  مقطعي از جنگ ما تصميم به ساخت سلاح گرفتيم ولي بعد از بررسي معلوم شد که  به خاطر ضعف زيرساختها در کشور، توان ساخت توپ را نداريم چون حتي براي ساخت  لوله توپ هم مشکل داشتيم و حسن گفت فعلا همين ساخت قطعات توپ کافيه و  بلافاصله سوييچ کرد روي ساخت کاتيوشا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در موضوع موشکي هم او به شدت دنبال اين بود که ما به موشک نياز داريم و بايد از اين مسير سخت عبور کنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک  بار براي من گفت اولين باري که او با تعدادي از مسئولين سياسي و نظامي به  سوريه رفته بودند، آنجا موشکهاي فراگ و اسکاد B را آورده و در ميدان  عملياتي به آنها نشان دادند.&lt;br /&gt;حسن مي گفت من فقط تو اين فکر بودم که چطور مي شود اينها را به دست آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين تفکر حسن در زماني بود که کشورهاي ديگر هيچ چيزي به ما نمي دادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي گفت زمين محل جمع کردن ثواب است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيلي سخت است که انسان بخواهد در مورد کسي اينطور با قطعيت صحبت کند مگر اينکه مدت زيادي را با او زندگي کرده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنده  حدود سي سال با حسن بودم و حتي يکبار نديدم او براي نمازش وضو بگيرد چون  دائم الوضو بود و مي گفت نبايد بدون وضو بر روي زمين خدا راه رفت. مي گفت  زمين جاي جمع کرده ثواب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ثواب کارت را به حضرت زهرا(س) هديه کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک مرتبه بنده براي انجام يک کار بزرگ و سختي انتخاب شدم که در فناوري آن هم مشکل داشتيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسن  من را ديد و گفت مي خواهي در اين کار موفق باشي؟ گفتم بله. گفت برو بچه  هاي گروهت را جمع کن، دستانتون رو بهم بديد و هم قسم بشيد و بگوييد خدايا  ما براي رضاي تو اين کار را مي کنيم و هرچه ثوب هم دارد خودمان نمي خواهيم،  تمام ثواب آن برسد به حضرت زهرا(س) و همين طور هم شد. البته بچه هاي هم  خالصانه به حرف او عمل کردند و اين کار در کوتاهترين زمان ممکن که کسي هم  فکرش را نمي کرد، انجام شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينکه آقا به او لقب &quot;دانشمند برجسته&quot; دادند، تعارف نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولين  قرارداد موشکي را که با صنعت بست، به لحاظ عملياتي به در ما نمي خورد و من  و چند نفر ديگه از دوستان به او ايراد گرفتيم که اين چه قرارداديه بستيد؟  اما حسن گفت توان صنعت ما همين است و بايد کار در کشور از يکجا شروع شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کم  کم صنعت را رشد داد و روزهاي آخر، وقتي براي تست پاي سيستم مي رفت تا آن  را تحويل بگيرد، خودش مي رفت و محل اصابت را بررسي مي کرد با دقت موشک را  بسنجد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس او در سالهاي اخير اين بود که در حوزه عمليات به جايي  رسيديم که بقيه مي توانند راه را ادامه بدهند و خودش مي رفت جايي که احساس  نياز مي کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حوزه عمليات در درواني که مسئول بود، تلاش هاي  زيادي کرد تا امروز يگانهاي ما به حدي باشند که اگر دشمن تعر ض کند، بي  شمار يگان جواب او را خواهند داد ولي هنوز در برخي حوزه هاي فني و پژوهشي و  خودکفايي احساس نياز مي کرد و اين که حضرت اقا به ايشان لقب &quot;دانشمند  برجسته&quot; را دادند، اين يک تعارف نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارها تا مرز اسارت و شهادت رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در  ايام دفاع مقدس، روزها و شبهاي زيادي را با حسن گذراندم و اينکه مي گويم  وقتي به چهره اش نگاه مي کردي، صورت يک انسان بهشتي را مي ديدي، اينطور  نيست که بخواهم درباره اش غلو کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زير آتش دشمن نمي توان فيلم بازي کرد و انسان در اينگونه مواقع، هماني را به زبان مي آورد که در دل دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارها  شد که ما به همراه حسن به دليل اينکه در تاريکي شب، خط خودي را گم کرديم،  در آستانه اسارت قرار گرفتيم اما به او که نگاه مي کرديم، با قلبي مطمئن به  کارش ادامه مي داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوره آموزش دوساله موشکي را ظرف سه ماه تمام کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در  سالهاي جنگ، طبق توافقي که با يکي از کشورهاي عربي کرده بوديم، قرار شد تا  به ما موشک بدهند اما گرفتن آموزش از آن کشور ممکن نبود و قرار شد اين  آموزش در سوريه باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي اولين هسته موشکي براي دوره آموزش به  سوريه رفتند، مدت زمان آموزش موشک هاي زمين به زمين، حدود دوسال است اما  حسن و دوستانش بخاطر ضرورت جنگ، اين دوره را شبانه روزي سه ماهه گذراندند  ولي تازه بعد از اين آموزش، کار موشکي ما آغاز مي شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسن، همان  موقع تعدادي از بچه ها را فرستاد دانشگاه و برخي از دانشجويان با رشته هاي  مرتبط را جذب کرد و اگر مي شد اين آموزش ها را از ديگر کشورها هم مي گرفت و  اين گلوله برفي که حسن در سال 63 درست کرد، امروز تبديل به بهمن شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر  امروز ما از تنوع موشکي بالايي با سوخت جامد و مايع و با انواع هدايت و  کنترل ها برخورداريم و يا اينکه از اين پايه براي توليد موشک&amp;zwnj;هاي حامل  ماهواره نيز استفاده مي شود، اينها عمدتا مديون فکر حسن مقدم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مذاکره جالب پدر موشکي ايران با يک هيات خارجي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در  يکي از سفرها، طرف مذاکره ما يک پروفسور خارجي بود اما در طول اين مذاکرات  به مشکل خورديم به طوري که نه آنها حرف ما را قبول مي کرد و نه ما حرف  آنها را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک دفعه حسن يک پيشنهاد عجيب داد و گفت بهتر است يک مسابقه فوتبال بدهيم و هرکيس پيروز شد، به حرف او عمل کنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين  پيشنهاد اول براي طرف ما که پيرمردهاي تحصيل کرده بودند، عجيب بود و فکر  نمي کردند در چنين فضاي تخصصي اين پيشنهاد داده شود اما بعد قبول کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته اينها يک شوخي بود تا بواسطه&amp;zwnj; آن فضاي خشک مذاکرات تلطيف شده و بحث از بن بست خارج شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي رفيتم ديديم آنها يک تيم حرفه اي آوردند و ما به حسن گفتيم اين چه پيشنهادي بود دادي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حسن گفت چاره اي نيست و بايد غيرتي عمل کنيم تا آبرويمان نرود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما  در آن بازي پيروز شديم و حسن هميشه مي گفت فلاني آن روز غيرتي بازي کرد و  بهترين بازي عمرش بود. هرچند بنده اصلا نه بازي بلد بودم و نه علاقه اي  داشتنم براي بازي کردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند نفر &quot;آدم&quot; داري؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکي روز  در  قرارگاه کربلا بعد نماز مغرب در يک حسينيه حصيري، شهيد بزرگوار حسن باقري  به حسن گفت چند تا آدم داري؟ حسن جواب داد: حدود چهار پنج نفر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما  تعجب کرديم و به او گفتيم تعدا بچه ها که بيش از اينهاست اما حسن گفت: وقتي  مي گويند &quot;آدم&quot; يعني کساني که بتوانند يک لشکر يا يگان را مديريت کنند و  منظورشان نفرات عادي نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به حسن گفتم شما بايد فرمانده نيرو شوي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنده از همان سال 61 که با حسن آشنا شدم، نيروي او بودم و در موشکي هم جانشينش شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي  هم که پيشنهاد فرماندهي نيرو به بنده داده شد، رفتم خدمت حسن و گفتم شما  هميشه فرمانده ما بودي و اينجا هم حق اينست که شما فرمانده شوي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما او من را تشويق کرد تا مسئوليت را بپذيرم و اين، همان روحيه حسن بود که به جايگاه و مقام براي خدمت توجه نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان شهيدش از دوستان زنده اش بيشتر بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز  حادثه سه دقيقه بعد از انفجار به ما خبر رسيد و حدود ده دقيقه بعد فهميديم  که حسن شهيد شده اما در مسير به خودمان تلقين مي کرديم که شايد شهيد نشده  باشد اما دقايقي بعد به اين يقين رسيديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنده الان هم باور نمي کنم حسن شهيد شده باشد. او هنوز هم براي ما زنده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما انتظار نداشتيم که حسن به اين زودي ها شهيد شود و فکر مي کرديم حالا حالاها از خدمات او بهره مند مي شويم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين براي ما بسيار سخت است که بنشينيم و از او صحبت کنيم. راجع به کسي که دوستان شهيدش از دوستان زنده اش بيشتر بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منبع :: فارس نيوز&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shohada.ParsiBlog.com/Posts/356/%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1+%da%af%d9%85%d9%86%d8%a7%d9%85+%d8%b4%d9%87%d9%8a%d8%af+%d8%b3%d8%b1%d9%84%d8%b4%da%af%d8%b1+%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b1+%d8%ad%d8%b3%d9%86+%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%8a+%d9%85%d9%82%d8%af%d9%85/" title="سردار گمنام شهيد سرلشگر پاسدار حسن تهراني مقدم" type="text/html" />
<author><name>خادم الشهدا</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shohada.ParsiBlog.com/Posts/355/%d8%b4%d9%87%d9%8a%d8%af+%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af+%da%a9%d8%a7%d9%88%d9%87/</id>
<updated>Fri, 02 Sep 2011 13:57:00 GMT</updated>
<title type="text">شهيد محمود کاوه</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;دهم شهريورماه سالروز شهادت سردار بزرگ سپاه اسلام، شهيد محمود كاوه است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;به  اين مناسبت مروري مي کنيم بر زندگي، فعاليت&amp;zwnj;ها و چگونگي شهادت شهيد كاوه،  به اين اميد که رهرو راهش باشم و ياريگر ما در روز جزا باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: #c71585;&quot;&gt;تولد و كودكي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال  &amp;zwnj;1340 هجري شمسي در مشهد مقدس متولد شد. پدرش كه از كسبه متعهد به شمار  مي&amp;zwnj;آمد، در دوران ستمشاهي و اختناق، با علما و روحانيون مبارز، از جمله  حضرت آيت&amp;zwnj;الله العظمي خامنه&amp;zwnj;اي، شهيد هاشمي&amp;zwnj;نژاد و شهيد كامياب ارتباط  داشت. وي كه براي تربيت فرزندش اهميت زيادي قائل بود، محمود را همراه خود  به مجالس و محافل مذهبي و نماز جماعت مي&amp;zwnj;برد و از اين راه فرزندش را با  مكتب اهل بيت (ع) و تعاليم انسان&amp;zwnj;ساز اسلام آشنا مي&amp;zwnj;كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://64.130.220.65/Multimedia%5Cpics%5C1388%5C3%5CEpic%5C26.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&amp;lt;** ادامه مطلب... **&amp;gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;كاوه  دوران تحصيلات ابتدايي خود را در چنين شرايطي سپري كرد. از آنجا كه خواست  پدرش به هنگام تولد محمود، اين بود كه وي را در سلك صالحان و پيروان واقعي  مكتب اسلام قرار دهد، با علاقه قلبي و مشورت پدر وارد حوزه علميه شد و  همزمان، تحصيلات دوران راهنمايي و دبيرستان را نيز ادامه داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با  شروع جريانات انقلاب، او كه جواني بانشاط، فعال و مذهبي بود با شركت در  محافل مساجد جوادالائمه(ع) و امام حسن مجتبي(ع) كه در آن زمان از مراكز  تجمع نيروهاي مبارز بود، از هدايتها و تعاليم حضرت آيت&amp;zwnj;الله خامنه&amp;zwnj;اي  بهره&amp;zwnj;هاي فراواني برد و ره&amp;zwnj;توشه&amp;zwnj;هاي همين تعاليم را با خود به محيط  دبيرستان و ميان دانش&amp;zwnj;آموزان منتقل كرد. او در دبيرستان به عنوان محور  مبارزه شناخته مي&amp;zwnj;شد. با علاقه وافر، به پخش اعلاميه&amp;zwnj;هاي حضرت امام  خميني(ره) مي&amp;zwnj;پرداخت و فعالانه در راهپيمايي&amp;zwnj;ها و درگيري&amp;zwnj;هاي زمان انقلاب  شركت داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;border: medium none; margin: 7px; width: 563px; height: 351px;&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/6/10/108745_387.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br style=&quot;font-weight: bold; color: #c71585;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: #c71585;&quot;&gt;فعاليت&amp;zwnj;هاي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با  پيروزي انقلاب اسلامي، كاوه جزو اولين عناصر مؤمن و متعهدي بود كه به سپاه  پاسداران انقلاب اسلامي در شهر مقدس مشهد پيوست و پس از گذراندن يك دوره  آموزش شش ماهه چريكي، به آموزش نظامي برادران سپاه و بسيج پرداخت. پس از آن  براي حفاظت از بيت شريف حضرت امام خميني(ره) در يك ماموريت شش ماهه به  تهران عزيمت كرد و با شروع جنگ تحميلي، به همراه تعدادي از نيروهاي خراسان  به جبهه&amp;zwnj;هاي جنوب اعزام شد. مدتي بعد به علت نياز شديدي كه پادگان به مربي  داشت او را براي آماده&amp;zwnj;سازي و آموزش نيروها به مشهد فراخواندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: #c71585;&quot;&gt;كاوه در كردستان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علي&amp;zwnj;رغم  اينكه براي آموزش نيروها اهميت بالايي قائل بود و مسوول مستقيم او زياد  تمايل نداشت وي را (كه از مربيان دلسوز و قوي محسوب مي&amp;zwnj;شد) به جبهه اعزام  كند، اما روح پرتلاطم او به دنبال فرصتي بود تا رودرروي دشمن قرار گيرد و  در صحنه&amp;zwnj;هاي كارزار انقلاب و ارزش&amp;zwnj;هاي آن عملاً دفاع كند. بنابراين در  اولين فرصت با جلب رضايت فرمانده پادگان به ديار كردستان (كه در آن زمان  توسط گروهك&amp;zwnj;ها و عناصر ضدانقلاب دچار مشكلات و آشوب شده بود)، عزيمت كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;border: medium none; margin: 7px; width: 571px; height: 393px;&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/6/10/108747_568.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;او  كه به همراه تعدادي از برادران پاسدار جهت آزادسازي شهر بوكان وارد  كردستان شده بود، به دليل لياقت&amp;zwnj;ها و مهارت&amp;zwnj;هايي كه داشت، در همان ابتدا به  عنوان فرمانده يك گروه دوازده نفره انتخاب شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاوه در اين منطقه  براي مبارزه با ضدانقلاب &amp;ndash; كه از حمايت&amp;zwnj;هاي خارجي برخوردار بود و با  جناياتي هولناك، توطئه شوم جدايي ان نقطه از ميهن اسلامي را در ذهن  مي&amp;zwnj;پروراند &amp;ndash; شب و روز نداشت و به دليل تلاش بسيار زياد، جديت و پشتكار،  شجاعت و روحيه شجاعت&amp;zwnj;طلبي كه داشت، در مدت كوتاهي به سمت فرماندهي عمليات  سپاه سقز منصوب شد و در اين زمان با ناباوري همگان همراه تعداد كمي نيرو،  عمليات آزادسازي منطقه مرزي بسطام را با شهامت غيرقابل وصفي طرح&amp;zwnj;ريزي و&amp;zwnj;45  كيلومتر جاده مرزي را طي يك مرحله و در عرض &amp;zwnj;24 ساعت در قلب منطقه تحت نفوذ  ضدانقلاب آزاد كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضدانقلاب كه با برخورداري از سلاح و امكانات و  نيروي رزمي فراوان،عرصه را براي نيروهاي نظامي و انتظامي تنگ كرده بود و  جنايات فجيعي مرتكب مي&amp;zwnj;شد، با ورود جوانان دلير و متعهدي چون كاوه به صحنه  عمليات،به اين نتيجه رسيد كه ماندن در كردستان برايش سنگين تمام خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاوه  و همرزمانش با عمليات پي در پي، مزدوران استكبار را در منطقه منفعل و  مستأصل كرده بودند تا جايي كه ضدانقلاب در اوج استيصال و درماندگي براي  زنده يا مرده او جايزه تعيين كرده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;border: medium none; margin: 7px; width: 570px; height: 378px;&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/6/10/108748_618.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: #c71585;&quot;&gt;نقش كاوه در تيپ ويژه شهدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به  دنبال عمليات سرنوشت&amp;zwnj;ساز نيروهاي سپاهي در محورهاي مختلف كردستان و همزمان  با تشكيل تيپ ويژه شهدا (كه فرماندهي آن بر عهده شهيد ناصر كاظمي بود)  كاوه به عنوان فرمانده عمليات اين تيپ انتخاب شد. پس از مدت كوتاهي از  فعاليت او در اين مسووليت (كه با آزادسازي بسياري از مناطق همراه بود)  آوازه تيپ ويژه شهدا، آنچنان ضدانقلاب&amp;zwnj;ها را متحير ساخت كه به كلي روحيه  خود را از دست دادند و در مقابل هر يوريش رزمندگان اسلام، فرار را بر قرار  ترجيح مي&amp;zwnj;دادند و مي&amp;zwnj;دانستند كه مقاومت در مقابل اين يگان جز خسارت و  نابودي ثمري نخواهد داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادسازي سد بوكان و جاده &amp;zwnj;47 كيلومتري  آن، آزادسازي جاده صائين&amp;zwnj;دژ به تكاب، پاكسازي منطقه كيلر و اشتوزنگ  ،آزادسازي محور استراتژيك پيرانشهر به سردشت كه به عنوان مركزيت و نقطه ثقل  ضدانقلاب به شمار مي&amp;zwnj;آمد و منجر به انهدام مركز راديوئي آنها و فتح  ارتفاعات مهم مرزي منطقه &amp;laquo;آلواتان&amp;raquo; و آزادسازي زندان دوله&amp;zwnj;تو و هلاكت بيش  از &amp;zwnj;750 نفر از ضدانقلاب شد،از جمله نبردهاي تهاجمي بود كه توسط شهيد كاوه و  همرزمانش در تيپ ويژه شهدا طرح&amp;zwnj;ريزي و به اجرا گذاشته شد. تعداد عملياتي  كه بوسيله كاوه عليه ضدانقلاب فرماندهي شد آن قدر زياد است كه ذكر نام  تمامي آنها در اين مختصر ميسر نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او كه پس از شهادت سرداران رشيد  اسلام، شهيد ناصر كاظمي ، شهيد محسن گنجي زاده وشهيد محمد بروجردي در  خرداد&amp;zwnj;1362 رسما به فرماندهي تيپ منصوب شده بود، با تلاش همه جانبه براي  آموزش،سازماندهي و آماده&amp;zwnj;سازي نيروها از هيچ كوششي دريغ نمي&amp;zwnj;ورزيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;border: medium none; margin: 7px; width: 565px; height: 348px;&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/6/10/108749_997.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;بنا  به صلاحديد فرماندهي سپاه در تاريخ &amp;zwnj;29/4/62 تيپ ويژه شهدا مأموريت يافت  تا در عمليات برون&amp;zwnj;مرزي والفجر &amp;zwnj;2 كه در منطقه حاج عمران انجام مي&amp;zwnj;گرفت،  شركت كند. در اين عمليات، كاوه با هدايت قوي رزمندگان، اهداف از پيش تعيين  شده تيپ از جمله ارتفاعات &amp;zwnj;2519 را با موفقيت به تصرف درآورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزمان  با عمليات والفجر &amp;zwnj;4 ماموريت پاكسازي محور سردشت از لوث وجود ضدانقلاب  (دموكرات&amp;zwnj;ها و منافقين) به اين تيپ واگذار شد. رزمندگان غيور و سلحشور نيز  ضمن تسلط به ارتفاعات مرزي كوه سير، قوري، تالشو روستاي اسلام&amp;zwnj;آباد، مركز  راديويي منافقين و مقر دموكرات&amp;zwnj;ها را تصرف كردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تيپ ويژه شهدا سال  &amp;zwnj;63 در عمليات بدر همراه با ساير يگانهاي سپاه، با دشمن تا دندان مسلح  جنگيد و در تاريخ &amp;zwnj;23/4/64 در عمليات قادر (همراه با يگانهايي از ارتش  جمهوري اسلامي) در جبهه شمالي سيدكان عراق باعث بر هم زدن آرايش نظامي دشمن  شد. همچنين در عمليات پشتيباني والفجر &amp;zwnj;9 كه در منطقه چوارته عراق انجام  گرفت، در انهدام قواي دشمن و تصرف بخشي از خاك آنان نقش مؤثر داشت كه هر  كدام نشاني از دلاوري&amp;zwnj;ها و حماسه&amp;zwnj;آفريني كاوه و يارانش را در خود ثبت كرده  است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: #c71585;&quot;&gt;ويژگيهاي اخلاقي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفات  ارزنده و ويژگي&amp;zwnj;هاي ايماني محمود كاوه باعث شد كه خود را وقف انقلاب كند و  با اهميتي كه كردستان براي وي داشت خود را فرزند كردستان معرفي مي&amp;zwnj;كرد.  روحيه والا و انسان&amp;zwnj;دوستي او به قدري در اطرافيان اثر مي&amp;zwnj;گذاشت كه با وجود  تبليغات سوء دشمنان و ايجاد جو مسموم عليه آن، كاوه و يگان تحت امرش،  هنگامي كه به درجه رفيع شهادت نائل شد،مردم مهاباد با پاي برهنه زير پيكر  پاك و مطهر سردار بزرگ خود بر سر و سينه مي&amp;zwnj;زدند و اشك مي&amp;zwnj;ريختند و  ضدانقلاب را نفرين مي&amp;zwnj;كردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او با الهام از سخن خداوند كه در وصف  مومنان بيان شده است: &amp;laquo;اَشِدّاءُ عَلَي الكُفّار رُحَماء بَينَهم&amp;raquo;، در قلب  مردم و نيروها جاي گرفته بود و هيچ انگيزه&amp;zwnj;اي جز خدمت به انقلاب و احياي  ارزشهاي الهي نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;border: medium none; margin: 7px;&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/6/10/108750_659.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;كاوه  در عين حال كه تمام اوقاتش را براي مبارزه به كار مي&amp;zwnj;بست، از پرداختن به  تكاليف ديني و انجام مستحبات نيز غافل نبود. او از مروجين قرآن كريم بود و  با عشق خالصانه به اسلام و مكتب، آيات جهاد را تلاوت مي&amp;zwnj;كرد و در صحنه جنگ و  مقاتله با دشمنان، آن را در عمل تفسير مي&amp;zwnj;كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روحيه اطاعت&amp;zwnj;پذيري و  ولايتي، هوش سرشار و چابكي در عمليات، مسلح بودن به سلاح تقوا و اخلاق  حسنه، شجاعت و بي&amp;zwnj;باكي، ساده زيستي و صميميت با نيروها از جمله ويژگي&amp;zwnj;هاي  شخصيتي محمود كاوه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وجودي كه در مقابل ضدانقلاب سازش&amp;zwnj;ناپذير،  جسور و با شهامت بود، اما در داخل تيپ با نيروهاي تحت امر خود برخوردي  بسيار متواضعانه و باصفا و صميمي داشت و همين تواضع او سبب شده بود كه  محبوبيت خاصي در بين نيروها داشته باشد. كاوه در قلب نيروهاي بسيجي و سپاهي  جاي داشت. او مصداق بارز تلفيق محبت و قاطعيت در امر فرماندهي نظامي بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزي  يكي از نزديكان وي به منطقه آمده بود. يكي از برادران تقاضا كرد كه كار  مناسبي به او محول كند، كاوه پاسخ داد: همه بسيجي&amp;zwnj;ها فاميل من هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در  بعد آمادگي جسماني، هيچ&amp;zwnj;گاه از ورزش غافل نبود و با تشويق نيروها و حضور  در مسابقات ورزشي، آمادگي رزمي نيروها را بالا مي&amp;zwnj;برد. همواره براي تشويق  بچه&amp;zwnj;ها مي&amp;zwnj;گفت: موفقيت من در كوههاي بلند كردستان مديون ورزش است. او چريكي  زبده بود كه در عمل و جنگ چريك شده بود نه با درسهاي تئوري.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاوه  هميشه راهگشاي عمليات بود، هرجا كه كار گره مي&amp;zwnj;خورد او رهگشا بود و هر كجا  كه از عزم و اراده رزمندگان كاسته مي&amp;zwnj;شد، اراده پولادين او به همه آن  عزيزان، روحيه&amp;zwnj;اي تازه مي&amp;zwnj;بخشيد. او براي اينكه بتواند عمليات را بهتر  هدايت كند با سلاح پيشاپيش رزمندگان حركت مي&amp;zwnj;كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اينكه بارها در  صحنه&amp;zwnj;هاي عملياتي مجروح شده بود، ولي هميشه قبل از بهبودي، به منطقه باز  مي&amp;zwnj;گشت و در برخي از مواقع نيز نيروها او را با سر و بدن باندپيچي شده  مي&amp;zwnj;ديدند كه در ميانشان حاضر مي&amp;zwnj;شد و آماده پذيرش ماموريت و اجراي عمليات  بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;border: medium none; margin: 7px; width: 582px; height: 387px;&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/6/10/108751_148.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;سرتيپ  شهيد حسن آبشناسان&amp;ndash; فرمانده لشكر &amp;zwnj;23 نوهد &amp;ndash; مي&amp;zwnj;گويد: اگر در دنيا يك چريك  پاكباخته و دل باخته به اسلام و حضرت امام(ره) وجود داشته باشد، محمود  كاوه است و هر رزمنده&amp;zwnj;اي كه بخواهد خوب پخته و آبديده شود بايد با تيپ ويژه  شهدا پيش برود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او داراي فضايل روحي و اخلاقي ويژه&amp;zwnj;اي بود و انجام  كار خالصانه و بي&amp;zwnj;ريا را سرلوحه زندگي خود قرار داده بود. عموماً كم سخن  مي&amp;zwnj;گفت و بيشتر عمل مي&amp;zwnj;كرد و همواره سعي مي&amp;zwnj;كرد وحدت ارتش و سپاه حفظ شود و  ارتشيان نيز او را از خود مي&amp;zwnj;دانستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: #c71585;&quot;&gt;نحوه شهادت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دهم  شهريور ماه &amp;zwnj;1365، روزي است كه روح اين سردار شجاع اسلام و سرباز وارسته  حضرت بقيه&amp;zwnj;الله الاعظم(عج) در عمليات كربلاي &amp;zwnj;2 بر بلنداي قله &amp;zwnj;2519 حاج  عمران به پرواز درآمد، دل صخره و كوه، ياد و خاطره شجاعت او را در خود ثبت  كرد. آن روز، كاوه مزد جهاد را كه شهات بود، دريافت كرد و به بارگاه عزالهي  فراخوانده شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ويژگي&amp;zwnj;هاي درخشنده او در تمام مدت خدمتش و در تصدي  مسئوليت&amp;zwnj;هاي مختلف درسي است بس بزرگ براي همه سربازان اسلام و پاسداران  انقلاب اسلامي، تا با به كارگيري آنها و آراسته شدن به آن سجاياي اخلاقي،  نمونه&amp;zwnj;هايي از لشكريان مخلص حضرت بقيةالله العظم(عج) باشند و خود را براي  دفاع از حريم اسلام و ارزشهاي متعالي آن، همواره مهيا و آماده سازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: #c71585;&quot;&gt;حركت فرمانده تيپ &amp;zwnj;155 شهدا به سوي شهادت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طاقت  و شدت دشواري كه نيروهاي عمل كننده خواه ناخواه با آن مواجه بودند و سبب  شده بود پيروزي را نيز دور از دسترس ببينند، تيپ ويژه &amp;zwnj;155 شهدا، به خصوص  فرمانده آن ، مؤمنانه و شجاعانه در عرصه درگيري وارد شدند. شهيد اميري  مقدم، راوي مركز مطالعات و تحقيقات جنگ در اين تيپ، در گزارش خودش از  عمليات كربلاي &amp;zwnj;2، درباره حركت نيروها براي ادامه عمليات و سرانجام آن،  چنين روايت كرده است: &amp;laquo;تغييرات انجام شده در طرح مانور و عدم موفقيت كامل  تيپ ويژه &amp;zwnj;155 شهدا در عمليات شب گذشته، موجب ترديد در مسئولان، خصوصاً  فرماندهان اين تيپ شده بود. اين ترديد اگرچه در خود فرمانده تيپ (برادر  محمود كاوه) نيز وجود داشت ولي وي با توجه به حساسيت زمان و مصلحت كل  عمليات، اين ترديد را بروز نمي&amp;zwnj;داد و به همين دليل تصميم گرفت براي زدودن  ترديدها و تقويت روحيه عملياتي در افراد تيپ،به همراه نيروهاي عمل كننده در  منطقه درگيري حاضر شود. وقتي كه مسوولان تيپ از اين تصميم آگاه شدند درصدد  برآمدند كه وي را از اين عمل باز دارند. فرمانده يكي از گردان&amp;zwnj;ها (برادر  صلاحي) براي منصرف كردن وي مي&amp;zwnj;گويد: &amp;laquo;شما اين كار را نكنيد، آتش دشمن زياد  است، مسير، بدمسيري است، خداي نكرده طوري مي&amp;zwnj;شود. &amp;laquo;فرماندهي در جواب  مي&amp;zwnj;گويد: &amp;laquo;خب، اگر اين طور است، ما هم شهيد مي&amp;zwnj;شويم. اگر كار مثل شب گذشته  بشود، ما هم حاضريم امشب شهيد شويم.&amp;raquo; به همان اندازه كه خود وي در رفتن به  خط درگيري مصمم بود، ساير مسوولان تيپ مخالف بودند.&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;border: medium none; margin: 7px;&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/6/10/108746_812.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;راوي  تيپ ويژه&amp;zwnj;155شهدا مي&amp;zwnj;گويد: &amp;laquo;به هنگام اعزام گردان&amp;zwnj;ها براي انجام  ماموريت،ابتدا گردان امام حسين (ع)، سپس گردان امام سجاد (ع) در حالي كه  فرماندهي تيپ ( محمود كاوه ) پيشاپيش آنها قرار داشت، حركت خود را براي  تصرف ارتفاع &amp;zwnj;2519 آغازكردند. طبق طرح مانور قرار بود گردان امام حسين (ع)  پايگاه&amp;zwnj;هاي &amp;zwnj;1 و&amp;zwnj;2 و گردان امام سجاد (ع) پايگاه&amp;zwnj;هاي &amp;zwnj;3و&amp;zwnj;4 را تصرف كنند.  حساسيت دشمن نيز نسبت به شب اول كمتر شده بود و احتمال جدي نمي&amp;zwnj;داد در اين  محور مجددا عمليات شود، از اين رو اجراي آتش و پرتاب منور آنها نيز اندكي  كاهش يافته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر ترتيب حدود ساعت يك بامداد كه نيروهاي پياده  پس از پيمودن مسافت فاصله خط خودي تا دشمن به زير اهداف مورد نظر رسيدند تا  با هماهنگي آتش خودي درگيري را شروع كنند در همين حين گلوله خمپاره كنار  برادر كاوه به زمين اصابت كرد و او در جا شهيد شد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راوي&amp;zwnj; قرارگاه&amp;zwnj;  حمزه&amp;zwnj; ـ(&amp;zwnj;ع) (اسدالله&amp;zwnj; احمدي&amp;zwnj;) به &amp;zwnj; نقل&amp;zwnj; از فرمانده&amp;zwnj; لشكر &amp;zwnj;5 نصر  (محمدباقر قاليباف&amp;zwnj;) نوشته &amp;zwnj;است&amp;zwnj;: &amp;laquo;در مراسم&amp;zwnj; تشييع&amp;zwnj; جنازه&amp;zwnj; شهيد محمود  كاوه&amp;zwnj;، پدر وي&amp;zwnj; درخواست&amp;zwnj; حجت&amp;zwnj;الاسلام&amp;zwnj; طبسي&amp;zwnj; توليت&amp;zwnj; آستان&amp;zwnj; قدس&amp;zwnj;رضوي&amp;zwnj; را  مبني &amp;zwnj;بر اين &amp;zwnj; كه&amp;zwnj; پيكر شهيد محمود كاوه&amp;zwnj; در حرم&amp;zwnj; مطهر حضرت&amp;zwnj; رضا(ع&amp;zwnj;) و يا  در يكي&amp;zwnj; از حجره&amp;zwnj;هاي &amp;zwnj; مخصوص&amp;zwnj; حرم&amp;zwnj; دفن&amp;zwnj; شود نپذيرفت&amp;zwnj; و گفت&amp;zwnj;:&amp;laquo;پسرم &amp;zwnj; از  ابتدا با بسيجي&amp;zwnj;ها بوده&amp;zwnj; و بهتر است&amp;zwnj; در كنار آنها دفن&amp;zwnj; شود.&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: #c71585;&quot;&gt;&amp;nbsp;گوشه&amp;zwnj;اي از وصيتنامه شهيد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دشمن  بايد بداند و اين تجربه را كسب كرده باشد كه هر توطئه&amp;zwnj;اي را كه عليه  انقلاب طرح&amp;zwnj;ريزي كند، امت بيدار و آگاه با پيروي از رهبر عزيز، آن را خنثي  خواهد كرد. آينده جنگ هم كاملاً روشن است كه پيروزي نصيب رزمندگان اسلام  خواهد شد و هيچگاه ما نخواهيم گذاشت كه خون شهيدانمان هدر رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold; color: #006400;&quot;&gt;منبع: ايسنا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shohada.ParsiBlog.com/Posts/355/%d8%b4%d9%87%d9%8a%d8%af+%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af+%da%a9%d8%a7%d9%88%d9%87/" title="شهيد محمود کاوه" type="text/html" />
<author><name>خادم الشهدا</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shohada.ParsiBlog.com/Posts/354/%d8%a7%d9%88%d9%84%d9%8a%d9%86+%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa%d9%8a+%da%a9%d9%87+%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%85+%d9%85%d8%b9%d8%b8%d9%85+%d8%b1%d9%87%d8%a8%d8%b1%d9%8a+%d8%a8%d8%a7+%d8%af%d8%b3%d8%aa+%da%86%d9%be+%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86%d8%af/</id>
<updated>Sun, 26 Jun 2011 19:23:00 GMT</updated>
<title type="text">اولين جملاتي که مقام معظم رهبري با دست چپ نوشتند</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;آقا لوله تنفس داشتند و نمي&amp;zwnj;توانستند حرف بزنند.  خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمي&amp;zwnj;کند. اولين چيزي که با  دست چپ نوشتند، &lt;strong&gt;دو سؤال بود.&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق،  ابتداي پيروزي انقلاب يکي از مشکلات جدي نظام جمهوري اسلامي موضوع منافقيني  بود که براي رسيدن به اهدافشان دست به هر کاري مي زدند و از کشته شدن زنان  و کودکان و بي گناهان هيچ ترسي نداشتند. سال 60 سالي بود که آنها با  عمليات هاي تروريستي پي در پي سعي در براندازي نظام داشتند. يکي از اين  عمليات ها ترور مقام معظم رهبري در 6 تير 60 بود که الحمدالله با شکست  منافقين رو به رو شد.&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;*چهار پنج روز از عزل بني&amp;zwnj;صدر مي&amp;zwnj;گذشت. جنگ با  عراق و شورش منافقين بعد از اعلام جنگ مسلحانه با جمهوري اسلامي، بحث داغ  محافل بود. آيت&amp;zwnj;الله خامنه&amp;zwnj;اي که از جبهه&amp;zwnj;ها برگشته و خدمت امام رسيده  بودند، بعد از ديدار، طبق برنامه&amp;zwnj; شنبه&amp;zwnj;ها، عازم يکي از مساجد جنوب&amp;zwnj;شهر  براي سخنراني بودند.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;خودرو حامل آيت&amp;zwnj;الله خامنه&amp;zwnj;اي که از جماران حرکت  مي&amp;zwnj;&amp;zwnj;کرد، آن روز مهمان ويژه&amp;zwnj;اي داشت؛ خلبان عباس بابايي که مي&amp;zwnj;خواست درد  دل&amp;zwnj;هايش را با نماينده&amp;zwnj; امام در شوراي عالي دفاع در ميان بگذارد. آن&amp;zwnj;ها  نيم&amp;zwnj; ساعت زودتر از اذان ظهر به مسجد ابوذر رسيدند و گفت&amp;zwnj;وگوشان را در همان  مسجد ادامه دادند.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;نماز ظهر تمام شد. آقا رفتند پشت تريبون.  نمازگزاران همان&amp;zwnj;طور منظم در صفوف نماز نشسته بودند. پرسش&amp;zwnj;هاي نوشته&amp;zwnj; مردم  را به سخنران مي&amp;zwnj;دادند، اگرچه بعضي از پرسش&amp;zwnj;ها تند و حتي گاهي بي&amp;zwnj;ربط بود. &lt;br /&gt;آقا  در سخنراني مقدمه&amp;zwnj;اي &amp;zwnj;چيدند تا به اين&amp;zwnj;جا &amp;zwnj;رسيدند که: &amp;laquo;امروز شايعات  فراواني بين مردم پخش شده و من مي&amp;zwnj;خواهم به بخشي از آن&amp;zwnj;ها پاسخ بدهم.&amp;raquo;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;بين جمعيت ضبط صوتي دست به دست شد تا رسيد به  جواني با قد متوسط و موهاي فري و کت و پيراهن چهارخانه و صورتي با ته&amp;zwnj;ريش  مختصر که آن روزها کليشه&amp;zwnj; چهره&amp;zwnj; و تيپ خيلي از جوان&amp;zwnj;ها بود. خودش را رساند  به تريبون. ضبط را گذاشت روي تريبون؛ درست مقابل قلب سخنران. دستش را گذاشت  روي دکمه&amp;zwnj; Play. شاسي تق تق صدا کرد و روشن نشد؛ مثل حالت پايان نوار، اما  او رفت.&amp;lt;** ادامه مطلب... **&amp;gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;ک دقيقه نگذشت که بلندگو شروع کرد به سوت کشيدن. آقا  همين&amp;zwnj;طور که صحبت مي&amp;zwnj;کردند، گفتند: &amp;laquo;آقا اين بلندگو را تنظيم کنيد.&amp;raquo; بعد  خودشان را به سمت چپ کشيدند و از پشت تريبون کمي عقب آمدند و به صحبت ادامه  دادند: &amp;laquo;در زمان اميرالمؤمنين، زن در همه&amp;zwnj; جوامع بشري -نه فقط در ميان  عرب&amp;zwnj;ها- مظلوم بود. نه مي&amp;zwnj;گذاشتند درس بخواند، نه مي&amp;zwnj;گذاشتند در اجتماع  وارد بشود و در مسائل سياسي تبحر پيدا بکند، نه ممکن بود در ميدان&amp;zwnj;هاي...&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;انفجار!&lt;br /&gt;آقا که هنگام سخنراني رو به جمعيت و پشت  به قبله بودند، با يک چرخش 45 درجه&amp;zwnj;اي به طرف چپ جايگاه افتادند. اولين  محافظ خودش را بالاي سر آقا رساند. مسجد کوچک بود و همان يک محافظ، به  تنهايي تلاش کرد که آقا را بياورد بيرون.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;امام جماعت، متحير وسط مسجد مانده بود. چشمش به  يک ضبط صوت &amp;zwnj;افتاد که مثل يک کتاب، دو تکه شده بود. روي جداره&amp;zwnj; داخلي ضبط  شکسته، با ماژيک قرمز نوشته بودند &amp;laquo;عيدي گروه فرقان به جمهوري اسلامي&amp;laquo;.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;بيرون از مسجد، در آغوش محافظ، لحظاتي به هوش  آمدند. سرشان را آوردند بالا، اما زود سرشان افتاد. محافظ&amp;zwnj;ها بليزر سفيد را  انگار که ترمز نداشت، با سرعتي غير قابل تصور مي&amp;zwnj;راندند. &lt;br /&gt;در مسير  بيمارستان، هر وقت به هوش مي&amp;zwnj;آمدند، زير لب زمزمه&amp;zwnj;اي مي&amp;zwnj;کردند؛ شهادتين  مي&amp;zwnj;گفتند. لب&amp;zwnj;ها و چشم&amp;zwnj;ها تکان مي&amp;zwnj;خوردند؛ خيلي کم البته.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;در خيابان قزوين، خودرو به يک درمانگاه کوچک رسيد.  پنج نفر آدم با قيافه&amp;zwnj; خون&amp;zwnj;آلود و اسلحه به دست، وارد درمانگاه شدند و آقا  را روي دست اين طرف و آن طرف &amp;zwnj;بردند.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;با آن صورت خون&amp;zwnj;آلود، کسي امام جمعه&amp;zwnj; شهر را  نشناخت. دکتري با گوشي، دکتري ضربان قلب را گرفت: &amp;laquo;نمي&amp;zwnj;شود کاري کرد.&amp;raquo;  محافظ&amp;zwnj;ها با سرعت به سمت در خروجي رفتند. پرستاري که تازه از راه رسيده  بود، پرسيد: &amp;laquo;ايشان کي هستند&amp;zwnj;؟ دارند تمام مي&amp;zwnj;کنند&amp;raquo; اسم آقاي خامنه&amp;zwnj;اي را  که شنيد، گفت: &amp;laquo;ببريدشان بيمارستان؛ اما يک کپسول اکسيژن هم با خودتان  ببريد&amp;laquo;.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;انگار کسي صداي آن پرستار را نشنيد. کپسول را  برداشت و خودش را به ماشين رساند. &amp;laquo;آقا اين کپسول لازمتان است.&amp;raquo; کپسول  اکسيژن و پايه&amp;zwnj; آهني چرخدار را نمي&amp;zwnj;شد برد توي ماشين. پايه&amp;zwnj;هاي کپسول را  تکيه دادند روي رکاب ماشين، پرستار هم نشست بالاي سر آقا. در تمام راه،  ماسک اکسيژن را روي صورت آقا نگه داشت و به همه دلداري &amp;zwnj;داد.&lt;br /&gt;يکي از محافظ&amp;zwnj;ها پرسيد:&amp;raquo;حالا کجا برويم!؟&amp;raquo; پرستار گفت: &amp;laquo;بيمارستان بهارلو، پل جواديه&amp;raquo;. ماشين انگار ترمز نداشت. &lt;br /&gt;محافظ  بيسيم را برداشت. کُدشان &amp;laquo;حافظِ هفت&amp;raquo; بود. &amp;laquo;مرکز 50- 50&amp;raquo;؛ اين رمزِ  آماده&amp;zwnj;باش بود، يعني حافظ هفت مجروح شده. کسي که پشت دستگاه بود، بلند زد  زير گريه. &lt;br /&gt;محافظ يک&amp;zwnj;دفعه توي بيسيم گفت: &amp;laquo;با مجلس تماس بگير.&amp;raquo; اسم دکتر  فياض&amp;zwnj;بخش و چند نفر ديگر از پزشک&amp;zwnj;هاي مجلس را هم گفت؛ &amp;laquo;منافي، زرگر، ...  بگو بيايند بيمارستان بهارلو.&amp;raquo;. &lt;br /&gt;ماشين را از در عقب بيمارستان بردند  توي محوطه&amp;zwnj;. برانکارد آورند و آقا را رساندند پشت در اتاق عمل. دکتر محجوبي  از همدان آمده بود بيمارستان بهارلو. تازه جراحيش&amp;zwnj; را تمام کرده بود. داشت  دستش را مي&amp;zwnj;شست که از اتاق عمل خارج شود. آقا را که با آن وضع ديد، گفت  خيلي سريع دوباره اتاق عمل را آماده کنند. &lt;br /&gt;سمت راست بدن پر از ترکش بود  و قطعات ضبط صوت. قسمتي از سينه کاملاً سوخته بود. دست راست از کار افتاده  بود و ورم کرده بود. استخوان&amp;zwnj;هاي کتف و سينه به راحتي ديده مي&amp;zwnj;شد. 37 واحد  خون و فراورده&amp;zwnj;هاي خوني به آقا زدند. اين همه خون، واکنش&amp;zwnj;هاي انعقادي را  مختل &amp;zwnj;کرد. دو سه بار نبض افتاد. چند بار مجبور شدند پانسمان را باز کنند و  دوباره رگ&amp;zwnj;ها را مسدود کنند. کيسه&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;ي خون را از هر دو دست و هر دو پا به  بدن تزريق &amp;zwnj;مي&amp;zwnj;کردند، اما باز هم خون&amp;zwnj;ريزي ادامه داشت.&lt;br /&gt;يک&amp;zwnj;دفعه يکي از  دکترها دست از کار کشيد. دستکشش را درآورد و گفت: &amp;laquo;ديگر تمام شد.&amp;raquo; بي&amp;zwnj;راه  نمي&amp;zwnj;گفت؛ فشار تقريباً صفر بود. يکي ديگر از دکترها به او تشر زد که چرا  کشيدي کنار؟ &lt;br /&gt;فشار کم&amp;zwnj;کم بالا آمد و دوباره شروع کردند. &lt;br /&gt;دکتر منافي،  همان&amp;zwnj; طور که مي&amp;zwnj;آمد بيمارستان بهارلو، تلفن زده بود که دکتر سهراب  شيباني، جراح عروق و دکتر ايرج فاضل هم بيايند. آقاي بهشتي هم دکتر زرگر را  خبر کرده بود. &lt;br /&gt;دکتر محجوبي که حال و روز دکتر زرگر را ديد، گفت: &amp;laquo;نگران نباش، من خون&amp;zwnj;ريزي را بند آورده&amp;zwnj;ام.&amp;raquo; &lt;br /&gt;عمل  تا آخر شب طول کشيد، اما ديگر نمي&amp;zwnj;شد درمان را آن&amp;zwnj;جا ادامه داد. کنترل  امنيتي بيمارستان بهارلو مشکل بود. تنها بيمارستاني هم که مي&amp;zwnj;شد بعد از عمل  مراقبت&amp;zwnj;هاي لازم را به عمل آورد، بيمارستان قلب بود. آن موقع رئيس  بيمارستان قلب دکتر ميلاني&amp;zwnj;نيا بود. چند ماه بعد، نام همين بيمارستان را  گذاشتند &amp;laquo;بيمارستان قلب شهيد رجايي&amp;laquo;.&lt;br /&gt;هلي&amp;zwnj;کوپتر خبر کردند. نمي&amp;zwnj;توانستند  بيمار را از ميان ازدحام مردم نگران بيرون ببرند. محافظ پشت بي&amp;zwnj;سيم گفته  بود که قلب ايشان صدمه ديده؛ راديو هم همين را اعلام کرده بود. مردم نگران  بودند که نکند قلب ايشان از کار افتاده باشد، آمده بودند و مي&amp;zwnj;گفتند &amp;laquo;قلب  ما را برداريد و به ايشان بدهيد&amp;laquo;. &lt;br /&gt;با هزار ترفند، هلي&amp;zwnj;کوپتر را وسط ميدان بيمارستان نشاندند. تا برسند به بيمارستان قلب، خط مونيتور وضعيت نبض، دو بار ممتد شد. &lt;br /&gt;دکترها  مي&amp;zwnj;گفتند آقا چند مرتبه تا مرز شهادت رفته&amp;zwnj; و برگشته. يک&amp;zwnj;بار همان انفجار  بمب بود، يک&amp;zwnj;بار خون&amp;zwnj;ريزي بسيار وسيع و غير قابل کنترل بود، يک&amp;zwnj;بار هم جمع  شدن پروتئين&amp;zwnj;ها در ريه و حالت خفگي. همه&amp;zwnj; اين&amp;zwnj;ها گذشت، اما بيمار تب و لرز  شديدي داشت. چند پتو مي&amp;zwnj;&amp;zwnj;انداختند روي&amp;zwnj; آقا. گاهي حتي دکترها بغلشان  مي&amp;zwnj;کردند تا لرز را کمتر کنند. معلوم نبود منشأ اين تب&amp;zwnj;ها کجاست؟ ضايعه&amp;zwnj;  کوچکي هم در ريه ديده بودند.&lt;br /&gt;آقا لوله تنفس داشتند و نمي&amp;zwnj;توانستند حرف  بزنند. خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمي&amp;zwnj;کند. اولين  چيزي که با دست چپ نوشتند، دوتا سؤال بود؛ &amp;laquo;همراهان من چطورند؟&amp;raquo; &amp;laquo;مغز و  زبان من کار خواهد کرد يا نه؟&amp;raquo;&lt;/div&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دکتر باقي روي سطحي از پوست بدن کار مي&amp;zwnj;کرد که براي  ترميم و پيوند به قسمت&amp;zwnj;هاي آسيب&amp;zwnj;ديده برداشته بودند. زخم&amp;zwnj;ها زياد بودند.  درد زخم&amp;zwnj;ها خيلي زياد بود، اما دکترها مي&amp;zwnj;گفتند تحمل&amp;zwnj; آقا زيادتر است.  مي&amp;zwnj;گفتند &amp;laquo;اصلاً مسکّن&amp;zwnj;ها به حساب نمي&amp;zwnj;آيند.&amp;raquo;&lt;br /&gt;بحث دکترها اين بود که  بالاخره تکليف اين دست چه مي&amp;zwnj;شود؟ شکستگيش رو به بهبود بود، ولي هيچ&amp;zwnj; علامت  حرکتي نداشت. چند نفر از جراحان و ارتوپدها بحث مي&amp;zwnj;کردند که دست قطع شود  يا بماند. &lt;br /&gt;امام مرتب پيغام مي&amp;zwnj;دادند و از اطرافيان مي&amp;zwnj;پرسيدند که:  &amp;laquo;آقاسيدعلي چطورند؟&amp;raquo; پيامشان ساعت دو بعد از ظهر پخش &amp;zwnj;شد. دکتر ميلاني&amp;zwnj;نيا  راديو را گذاشت بيخ گوش آقا. آن&amp;zwnj; موقع ايشان به هوش بودند؛ روح تازه&amp;zwnj;اي  انگار در وجودشان دميد، جان گرفتند. &lt;br /&gt;حالشان بهتر بود، اما هنوز قضيه&amp;zwnj;  هفتاد و دو تن را نمي&amp;zwnj;دانستند. از تلويزيون آمدند که گزارش تهيه کنند. يک  ساعتي معطل شدند تا آقا به هوش آمد. پرسيدند حالتان چطور است؟ گفتند: &amp;laquo;من  بحمدالله حالم خيلي خوب است&amp;raquo; و شعر رضواني شيرازي را خطاب به امام خواندند:&lt;br /&gt;&amp;laquo;بشکست اگر دل من به فداي چشم مستت سر خُمِّ مي سلامت، شکند اگر سبويي&amp;raquo;&lt;br /&gt;آقاي  هاشمي مي&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;اگر يک روز از حال آقا باخبر نباشم، احساس مي&amp;zwnj;کنم چيزي کم  دارم.&amp;raquo; براي همين مرتب از ايشان احوال&amp;zwnj;پرسي مي&amp;zwnj;کرد. حاج احمدآقا هم  همين&amp;zwnj;طور؛ مرتب احوال مي&amp;zwnj;پرسيدند و روزانه به حضرت امام خبر مي&amp;zwnj;دادند. &lt;br /&gt;کم&amp;zwnj;کم  به اطرافيان فشار مي&amp;zwnj;آوردند که: &amp;laquo;آقاجان من بايد از وضع کشور اطلاع پيدا  کنم. شما هم راديو را از من گرفته&amp;zwnj;ايد، هم تلويزيون را.&amp;raquo; دکترها بهانه  مي&amp;zwnj;آوردند که امواج راديويي، دستگاه&amp;zwnj;هاي درماني ما را به&amp;zwnj;هم مي&amp;zwnj;ريزد و  عملکردشان را مختل مي&amp;zwnj;کند! &lt;br /&gt;خيلي از چهره&amp;zwnj;هاي انقلاب براي عيادت  مي&amp;zwnj;آمدند، اما آقا مرتب از شهيد بهشتي مي&amp;zwnj;پرسيدند: &amp;laquo;چرا همه مي&amp;zwnj;آيند، اما  ايشان نمي&amp;zwnj;آيد؟&amp;raquo; شک کرده بودند که يک خبرهايي هست. دور و بري&amp;zwnj;ها هم مانده  بودند که چطور به ايشان بگويند. دکتر منافي گفت بهترين راه اين است که  بگوييم حاج احمدآقا و آقايان رجايي و باهنر و هاشمي رفسنجاني بيايند و  کم&amp;zwnj;کم ايشان را مطلع کنند. جمع شدند، اما باز هم نتوانستند بگويند. گفتند  فقط يکي&amp;zwnj; دو نفر شهيد شده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;آقا از جمع آن شهيدها به دو نفر خيلي  علاقه داشت؛ دکتر بهشتي و محمد منتظري. اولين کسي هم که به بيمارستان  بهارلو آمده بود، محمد منتظري بود. آقا اول پرسيدند آقاي بهشتي چطورند؟  گفتند يک&amp;zwnj; مقدار پاهايش مجروح شده است. آقايان که رفتند، ايشان رو کردند به  دکتر ميلاني&amp;zwnj;نيا و پرسيدند شما از حال ايشان خبر داري؟ دکتر گفت: &amp;laquo;بله، از  وضعشان باخبرم.&amp;raquo; پرسيدند: &amp;laquo;مراقبت جدي از حال ايشان مي&amp;zwnj;شود؟ آن&amp;zwnj;جا هم سر  مي&amp;zwnj;زنيد؟&amp;raquo; بعد هم دکتر را سؤال&amp;zwnj;پيچ کردند. دکتر ميلاني&amp;zwnj;نيا با بغض از اتاق  زد بيرون. دوباره که آمد، آقا را ديد که&amp;zwnj; بچه&amp;zwnj;هاي همراه را جمع کرده&amp;zwnj;اند و  ازشان بازجويي مي&amp;zwnj;کنند. دکتر دست و رويش را شسته بود. نشست و يکي يکي اسم  همه&amp;zwnj; شهداي حزب را به آقا گفت.&lt;br /&gt;شيريني عيدي گروهک فرقان، به کام مردم نشست. هر وقت که در حزب جلسه بود، آقا آخرين نفري بود که از حزب مي&amp;zwnj;آمد بيرون.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shohada.ParsiBlog.com/Posts/354/%d8%a7%d9%88%d9%84%d9%8a%d9%86+%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa%d9%8a+%da%a9%d9%87+%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%85+%d9%85%d8%b9%d8%b8%d9%85+%d8%b1%d9%87%d8%a8%d8%b1%d9%8a+%d8%a8%d8%a7+%d8%af%d8%b3%d8%aa+%da%86%d9%be+%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86%d8%af/" title="اولين جملاتي که مقام معظم رهبري با دست چپ نوشتند" type="text/html" />
<author><name>خادم الشهدا</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shohada.ParsiBlog.com/Posts/353/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85+%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86+%d8%a7%d8%b2+%d9%88%d8%b2%d9%8a%d8%b1+%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%d8%a7%d8%aa+%d8%a8%d8%a7+%da%86%d9%87+%d9%82%d9%8a%d9%85%d8%aa%d9%8a%d8%9f/</id>
<updated>Sat, 11 Jun 2011 13:45:00 GMT</updated>
<title type="text">انتقام گرفتن از وزير اطلاعات با چه قيمتي؟</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;div style=&quot;margin-right: 20px; margin-left: 20px; margin-bottom: 20px; text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;em&gt;آقاي  جوانفکر به اصلاح اقدامش رضايت نداد تا گزارش هايش مهمترين دستاويز رسانه  هاي ضدانقلاب و بيگانه شود. اين رسانه ها تفاوت خبر ايرنا و ايران به عنوان  رسانه و سخنگوي دولت با گزارش ساير رسانه ها را دليلي بر نادرست بودن  مستند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;strong&gt;&quot;الماسي براي فريب&quot;&lt;/strong&gt; عنوان کرده اند.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt; &lt;/span&gt; &lt;/span&gt;جهان:  مستند &quot;الماسي براي فريب&quot; که شب چهارشنبه ?? خرداد از رسانه ملي  پخش شد، حکايت نفوذ هوشمندانه و پيچيده وزارت اطلاعات در عمق دستگاه هاي  جاسوسي غربي و بازي دادن سران کشور آمريکا و ضدانقلاب خارج نشين بود.شوکي که بر پيکر سازمان سيا و کاخ سفيد و ديگر سران کشورهاي بازي خورده وارد آمده، تاکنون راهي جز سکوت را به آنان نشان نداده است.&lt;strong&gt;هيلاري کلينتون، وزير امور خارجه آمريکا، جو بايدن معاون اوباما، دنيس راس،  نماينده ويژه اوباما در خاورميانه و نيز نمايندگان سران دولت&amp;zwnj;هاي فرانسه و  رژيم صهيونيستي از جمله مقامات ارشد غربي و صهيونيستي بودند که به همراه  سران ضدانقلاب خارج نشين در جريان پروژه هوشمندانه وزارت اطلاعات جمهوري  اسلامي ايران بشدت بازي خوردند.&lt;/strong&gt;&amp;lt;** ادامه مطلب... **&amp;gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع اين مستند، پروژه براندازانه غرب و رژيم صهيونيستي با مجري گري  ضدانقلاب خارج از کشور عليه ملت ايران بود که با ورود محمدرضا مدحي به  عنوان نيروي نفوذي ايران هرگز به سرانجام نرسيد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ضدانقلاب که نمي توانست افشاگري هاي مدحي از پنجره رسانه ملي و بازي خوردن  چندين ماهه خود را باور کند، ابتدا سکوت کرد سپس با توسل به اقدام تامل  برانگيز چند رسانه داخلي به رد محتواي اين مستند روي آورد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; خبرگزاري ايرنا و روزنامه ايران که هر دو تحت مديريت علي اکبر جوانفکر  اداره مي شوند، با انتشار گزارش هايي با عنوان اعترافات يك عنصر وابسته به  &quot;سيا&quot;، كوشيدند محمدرضا مدحي را عنصري فريب خورده معرفي كنند كه در خدمت  سازمان هاي اطلاعاتي بيگانه بوده و به دليل پشيماني در حال اعتراف است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; اين گزارش سوال برانگيز را ابتدا خبرگزاري ايرنا منتشر کرد اما پس از آنکه  روزنامه ايران در شماره روز پنج شنبه خود از مدحي با عنوان &quot;عنصر  فريب&amp;zwnj;خورده سيا&quot; و &quot;مهره نظام سلطه&quot; ياد کرد، احتمال هرگونه اشتباه و سهل  انگاري در انتشار جهت دار اين خبر را از بين برد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; محصول اين خبر ايرنا و روزنامه ايران اين بود که مدحي پس از آنکه از  اقدامات خود پشيمان شده به ايران برگشته و به اشتباهاتش اعتراف کرده است؛  خبري تلخ که در واقع چشم پوشي بر تمام زحمات و برنامه ريزي هاي زيرکانه و  چندين ماهه وزارت اطلاعات که حتي متهم شدن اين وزارتخانه به ناتواني در  نفوذ به دستگاه هاي اطلاعاتي و تشخيص و مقابله با اقدامات ضدايراني آنان  دشمن بود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; اصرار آقاي جوانفکر بر &quot;مهره سيا&quot; خواندن مدحي در شرايطي بود که مسئولان  وزارت اطلاعات و ساير رسانه ها همه از مدحي با عنوان نيروي نفوذي ايران  براي بازي دادن غرب و عواملش در يک پازل سخت و دقيق ياد کردند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; با اين حال آقاي جوانفکر به اصلاح اقدامش رضايت نداد تا گزارش هايش مهمترين  دستاويز رسانه هاي ضدانقلاب و بيگانه شود. اين رسانه ها تفاوت خبر ايرنا و  ايران به عنوان رسانه و سخنگوي دولت با گزارش ساير رسانه ها را دليلي بر  نادرست بودن مستند &quot;الماسي براي فريب&quot; عنوان کرده اند. در واقع آنها هيچ  دليل و مستند ديگري براي زير سوال بردن سخنان مدحي نداشتند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; بر پايه اين واقعيت بود که احتمال مخالفت با مديريت وزارت اطلاعات و مخدوش  کردن موفقيت ها و دستاوردهاي شگفت انگيز آن از سوي آقاي جوانفکر به عنوان  يار نزديک اسفنديار رحيم مشايي تقويت شد، بويژه آنکه تلاش اين جريان براي  برکناري حجت الاسلام حيدر مصلحي پيش تر با حکم رهبر معظم انقلاب ناکام  مانده بود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; شايد در ادامه اين مخالفت هاست که موضوع ناتوان نشان دادن وزارت اطلاعات در  مقابله با دشمن و تنزل دادن دستاورد اخير آن در حد اعترافات يك عنصر فريب  خورده، به واقعيت نزديک شده است؛ گمانه اي که بيش از آنکه گوياي عمق کينه  جريان مخالف مديريت وزارت اطلاعات باشد، موجب تاسف از شيوه برخورد با منافع  ملي است.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shohada.ParsiBlog.com/Posts/353/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85+%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86+%d8%a7%d8%b2+%d9%88%d8%b2%d9%8a%d8%b1+%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%d8%a7%d8%aa+%d8%a8%d8%a7+%da%86%d9%87+%d9%82%d9%8a%d9%85%d8%aa%d9%8a%d8%9f/" title="انتقام گرفتن از وزير اطلاعات با چه قيمتي؟" type="text/html" />
<author><name>خادم الشهدا</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shohada.ParsiBlog.com/Posts/352/%d8%b9%d9%85%d9%82+%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%aa%da%98%d9%8a%da%a9+%d9%88%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%aa+%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%d8%a7%d8%aa%d8%8c+%d9%86%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%af+%d9%83%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87+%d9%81%d8%aa%d9%86%d9%87+%d8%b3%d8%a8%d8%b2/</id>
<updated>Sat, 11 Jun 2011 13:40:00 GMT</updated>
<title type="text">عمق استراتژيک وزارت اطلاعات، نابود كننده فتنه سبز</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;محسن مخملباف هيچ وقت فکر نمي&amp;zwnj;کرد &quot;سردار مدحي&quot; که  کنارش نشسته از عوامل نهاد پرتلاش اطلاعات جمهوري اسلامي باشد و دارد در  درون دلش به اين همه حماقت و ساده&amp;zwnj;انگاري او و اپوزيسيون، قاه&amp;zwnj; قاه  مي&amp;zwnj;خندد. نوري زاده که خود را آخر سياست و داراي يک پشتوانه نفوذ کرده  اطلاعاتي در درون تک&amp;zwnj;تک نهادها و سازمان&amp;zwnj;ها و حتي خانه&amp;zwnj;هاي مردم جمهوري  اسلامي مي&amp;zwnj;داند، هيچ وقت فکر نمي&amp;zwnj;کرد اين چنين نابلدي و خامي و بلاهتش جلوي  چشمش آويزان شود و...&lt;/div&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.bultannews.com/client/themes/fa/main/img/inn_b_lid.gif&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;span style=&quot; font-family: &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot; font-family: &quot;&gt; در ادبيات علوم استراتژِيک، اصطلاحي وجود دارد به نام &quot;عمق استراتژيک&quot;.  معني اين اصطلاح آن است که هر نيرو يا سرزميني يکسري مرزهاي ظاهري دارد و  يکسري مرزهاي واقعي. مرزهاي ظاهري همان چيزي است که روي کاغذ است و ثابت  بوده و مورد پذيرش همه. اما مرزهاي واقعي که همان عمق استراتژيک محسوب  مي&amp;zwnj;شود، حدود واقعي قدرت و اعمال نفوذ يک نيرو يا سرزمين است که ممکن است  داخل مرزهاي ظاهري ساير نيروها و سرزمين&amp;zwnj;ها قرار بگيرد و نشان دهند? ميزان  توان و تأثيرگذاري صاحب آن است. به طور مثال، کشور عزيزمان ايران يکسري  مرزهاي ظاهري دارد که ثابت بوده و مورد پذيرش همه کشورهاي جهان است مانند  مرزهاي آبي شمال و جنوب کشور و مرزهاي خاکي بين ايران و افغانستان يا ايران  و عراق. اما همين ايران ما، صاحب يکسري مرزهاي واقعي يا عمق استراتژيکي  است که خيلي فراتر از مرزهاي آبي و خاکي کشورمان است و تنها يک قسمتش تا  لبنان و مناطق تحت نفوذ حزب&amp;zwnj;الله لبنان ادامه پيدا مي&amp;zwnj;کند. يعني ايران  مي&amp;zwnj;تواند تا آن مناطق را تحت نفوذ و اعمال قدرت خويش بگيرد و با دشمنانش بر  سر آن مرزها و نه مرزهاي ظاهري به مقابله بپردازد.&amp;lt;** ادامه مطلب... **&amp;gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot; font-family: &quot;&gt;همانطور  که اشاره کرديم، عمق استراتژيک تنها مخصوص کشورها نيست و مي&amp;zwnj;توان افراد يا  گروه&amp;zwnj;ها را نيز داراي عمق استراتژيک و منطق? تحت نفوذ دانست. حال اگر فتن?  سبز را به عنوان يک گروه اپوزوسيون در نظر بگيريم، اين گروه ضالّه نيز  داراي يکسري مرزهاي ظاهري است و يکسري مرزهاي واقعي يا عمق استراتژيک. در  مقابل وزارت اطلاعات ما نيز، هم داراي مرزهاي ظاهري است و هم عمق  استراتژيک. مرزهاي ظاهري اين نهاد انقلابي، داخل مرزهاي سياسي و آبي-خاکي  کشور برومند ماست اما عمق استراتژيک آن را خدا مي&amp;zwnj;داند که تا کجاها است. به  طور مثال وقتي وزير محترم اطلاعات خبر از وقوع جنبش&amp;zwnj;هاي همچون جنبش&amp;zwnj;هاي  بيداري بخش مردمي در عمق خاک&amp;zwnj;هاي ايالات متحد? آمريکا مي&amp;zwnj;دهد، نشان دهند?  نهايت عمق استراتژيکي است که مي&amp;zwnj;توان براي يک نهاد در نظر گرفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot; font-family: &quot;&gt;شايد  تسامحاً بتوان در روزهاي ابتدايي شکل&amp;zwnj;گيري فتن? سبز به دليل ايكه هنوز  ماهيت آن كاملا روشن نشده بود، براي&amp;zwnj;شان علاوه بر مرزهاي ظاهري، عمق  استراتژيکي قائل بود اما خيلي طول نکشيد تا اين مثلاً مرزهاي واقعي، لاغر و  لاغرتر شده و اين گروه منحرف تنها به مرزهاي حقير ظاهري&amp;zwnj;شان که محدود به  عده&amp;zwnj;اي عقده&amp;zwnj;اي و ورشکست? سياسي و دشمنان ذاتي اسلام و انقلاب است، منحصر  شود. در مقابل شاهد گسترش روزافزون عمق استراتژيک اطلاعاتي-امنيتي وزارت  اطلاعات هستيم به نحوي که در همان روزهاي اول و با رخنه به اين جريان  شيطاني، مانع بروز بسياري از فجايعي شد که در صورت بروز خدا مي&amp;zwnj;داند که چه  اتفاقاتي مي&amp;zwnj;افتاد. اگر عمق استراتژيک اطلاعات نبود معلوم نيست  راهپيمايي&amp;zwnj;هاي اولي? فتنه&amp;zwnj;گران که در آن طرح کشتار چند هزار نفري را داشتند  به کجا مي&amp;zwnj;کشيد. اگر فراست اين سربازان گمنام امام زمان نبود، معلوم نيست  سرانجام ريگي&amp;zwnj;ها و تروريست&amp;zwnj;ها جنوب شرقي کشور به کجا مي&amp;zwnj;کشيد. اما اين بار  شاهد يک قدرت&amp;zwnj;نمايي ديگر از سوي اين نهاد پرتلاش هستيم و آن نفوذ سربازان  گمنام براي چندمين بار به عميق&amp;zwnj;ترين نقاط هست? فتن? سبز است:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot; font-family: &quot;&gt;چند  روزي است که شاهد پخش فيلمي از رسان? ملي و سايت&amp;zwnj;هاي خبري تحت عنوان  &quot;الماسي براي فريب&quot; هستيم. همانطور که خيلي&amp;zwnj;ها اين فيلم را ديده&amp;zwnj;اند و در  جريان هستند، فردي به نام &quot;مدحي&quot; که خود را يکي از سرداران سپاه پاسداران  انقلاب اسلامي معرفي مي&amp;zwnj;کند با نزديک کردن خود به اصلي&amp;zwnj;ترين و سرشناس&amp;zwnj;ترين  افراد اپوزيسيون خارج نشين و دادن قول همکاري به آنها، نقشه&amp;zwnj;اي را طراحي  مي&amp;zwnj;کنند که درقالب آن &quot;سردار مدحي&quot; به همراه بيست هزار نيروي تحت اختيارش  مي&amp;zwnj;بايست کودتايي در ايران انجام داده و زمينه را براي انتقال قدرت در  جمهوري اسلامي فراهم آورند. همانطور که قبلاً در سايت&amp;zwnj;هاي مختلف اپوزسيون و  ضد انقلاب روي موضوع &quot;مدحي به عنوان فرماندهي از نظام جمهوري اسلامي که به  صف مخالفان پيوسته&quot; مانور تبليغاتي فراواني شد، در اين فيلم مي&amp;zwnj;بينيم که  چه طور رسانه&amp;zwnj;هاي صهيونيستي و اقمارشان دائم بر طبل رسوايي ايران  مي&amp;zwnj;کوبيدند و خيال مي&amp;zwnj;کردند شکافي در ساخت قدرت جمهوري اسلامي رخ داده و در  عاقبت شاهد اضمحلال اين نظام هستيم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot; font-family: &quot;&gt;اما  پخش اين فيلم، گويي آب سردي بود بر سر داغ کرد? دشمنان اسلام و انقلاب.  محسن مخملباف هيچ وقت فکر نمي&amp;zwnj;کرد &quot;سردار مدحي&quot; که کنارش نشسته از عوامل  نهاد پرتلاش اطلاعات جمهوري اسلامي باشد و دارد در درون دلش به اين همه  حماقت و ساده&amp;zwnj;انگاري او و اپوزيسيون، قاه&amp;zwnj; قاه مي&amp;zwnj;خندد. نوري زاده که خود  را آخر سياست و داراي يک پشتوان? نفوذ کرد? اطلاعاتي در درون تک&amp;zwnj;تک نهادها و  سازمان&amp;zwnj;ها و حتي خانه&amp;zwnj;هاي مردم جمهوري اسلامي مي&amp;zwnj;داند، هيچ وقت فکر  نمي&amp;zwnj;کرد اين چنين نابلدي و خامي و بلاهتش جلوي چشمش آويزان شود و آن همه  ادعا مثل يک ديوار بتني بر روي سرش هوار شود تا او را تبديل کند به مضحک?  امروز عام و خاص ميليون&amp;zwnj;ها&amp;nbsp;مردم. ياد آن حديث معروف افتادم كه مي&amp;zwnj;فرمايد: خدا را شكر كه خداوند دشمنان ما را از احمق&amp;zwnj;ها آفريده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot; font-family: &quot;&gt;از  هم? مسائل جالب&amp;zwnj;تر، نکت? پاياني فيلم &quot;الماسي براي فريب&quot; بود که در آن  &quot;سردار مدحي&quot; را به عنوان آخرين نفر نفوذ کرده در درون حلق? اول تشکيلات  اپوزوسيون خارج نشين معرفي نکرده و خاطر نشان مي&amp;zwnj;سازد که نيروهاي ديگر هم  هستند که ستون اطلاعاتي وزارت اطلاعات در اين ميو? ناميمون بوده و در آينده  و تدريجاً به معرفي تک تک آنها پرداخته مي&amp;zwnj;شود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot; font-family: &quot;&gt;اما  از اين مهم&amp;zwnj;تر، تأثيري است که پخش اين فيلم بر روي جريان اپوزوسيون  &amp;zwnj;گذاشت. حس بي&amp;zwnj;اعتمادي و شک فزاينده به يکديگر در درون قلمرو دشمن،  اصلي&amp;zwnj;ترين نتيج? اين عمليات است. وقتي هم? افراد ايشان با اين نگاه به هم  مي&amp;zwnj;نگرند که نکند اين آدمي که الان دارم با او حرف مي&amp;zwnj;زنم و کلي اطلاعات  محرمانه در اختيارش قرار مي&amp;zwnj;دهم، از نيروهاي نفوذ کرد? اطلاعات جمهوري  اسلامي باشد، چه بلبشويي در خان? ويران&amp;zwnj;شان اتفاق مي&amp;zwnj;افتد. اصولاً با اين  نگاه يا هيچ کاري صورت نمي&amp;zwnj;گيرد و يا آنقدر فيلتر و تجزيه تحليل  امنيتي-اطلاعاتي مي&amp;zwnj;شود که زمان تأثيرگذاري آن عمل از دست مي&amp;zwnj;رود. و هم?  اينها يعني اضمحلال دشمنان اسلام و انقلاب. چنان&amp;zwnj;كه اخباري كه طي اين چند  روز از اردواگاه اپوزيسيون مي&amp;zwnj;رسد نيز مؤيد همين مطلب است. سر در گمي، بي  اعتمادي، از دست دادن روحيه، ياس و ناميدي همه و همه به شدت گريبانگير آنها  شده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot; font-family: &quot;&gt;در  نتيجه شاهد اين موضوع هستيم که با گسترش هرچه بيشتر عمق استراتژيک  اطلاعاتي وزارت اطلاعات در درون خان? دشمن، مرزهاي سوراخ موش ايشان كوچك و  کوچک&amp;zwnj;تر شده و با عنايت حق تعالي، شاهد نابودي کامل اين مرزهاي ظاهري و  عنکبوتي خواهيم بود. انشاءالله با افزايش حوز? نفوذ وزارت اطلاعات به دورن  جزءجزء تصرفات خيالي دشمنان خدا، از انداز? آنها کم شده و بايد بدانيم  تک&amp;zwnj;تک ما ايراني&amp;zwnj;ها در ياري رساندن به سربازان گمنام امام زمان (عج) مسئول و  مکلفيم. البته هم? اين&amp;zwnj;ها نبايد باعث غرور ما شود كه سربازان گمنام به  خوبي مي&amp;zwnj;دانند كه فتنه&amp;zwnj;ها عليه انقلاب اسلامي تمامي ندارد و بايد هميشه  هوشيار و بيدار بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shohada.ParsiBlog.com/Posts/352/%d8%b9%d9%85%d9%82+%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%aa%da%98%d9%8a%da%a9+%d9%88%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%aa+%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%d8%a7%d8%aa%d8%8c+%d9%86%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%af+%d9%83%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87+%d9%81%d8%aa%d9%86%d9%87+%d8%b3%d8%a8%d8%b2/" title="عمق استراتژيک وزارت اطلاعات، نابود كننده فتنه سبز" type="text/html" />
<author><name>خادم الشهدا</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shohada.ParsiBlog.com/Posts/351/%d8%b3%d9%be%d8%a7%d9%87+%d8%aa%da%a9%d8%b0%d9%8a%d8%a8+%da%a9%d8%b1%d8%af/</id>
<updated>Wed, 01 Jun 2011 17:51:00 GMT</updated>
<title type="text">سپاه تکذيب کرد</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;به گزارش ايسنا، سردار سرتيپ دوم پاسدار رمضان شريف گفت: مطلب منتشر شده در  برخي رسانه&amp;zwnj;ها پيرامون ناگفته&amp;zwnj;هاي يکي از ائمه جمعه مبني بر درخواست  سرلشکر جعفري - فرمانده کل سپاه - از مقام معظم رهبري براي دستگيري عوامل  جريان انحرافي صحت ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئول روابط عمومي و انتشارات سپاه در واکنش به اين مطلب افزود: مطلبي که اخيرا در اين رابطه صحت ندارد و تکذيب مي&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وي  تاکيد کرد: انتظار است رسانه&amp;zwnj;ها براساس رسالت و وظيفه ذاتي خود نسبت به  انتشار اخباري که توسط شخص ثالث از سوي فرماندهان و مسئولين سپاه نقل  مي&amp;zwnj;شود، دقت و حساسيت بيشتري نشان دهند و در صورت مواجهه با اين&amp;zwnj;گونه  موارد، صحت آنرا از طريق روابط عمومي کل سپاه (بعنوان مرجع تاييد رسمي  اخبار سپاه) جويا شوند، زيرا مستنداتي از اين دست از نظر ما فاقد اعتبار  است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئول روابط عمومي سپاه در پايان از هوشمندي و حسن دقت برخي از رسانه&amp;zwnj;ها که از پرداختن به اين مطلب پرهيز کرده&amp;zwnj;اند قدرداني کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;lkfu :[ihk kd,c&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shohada.ParsiBlog.com/Posts/351/%d8%b3%d9%be%d8%a7%d9%87+%d8%aa%da%a9%d8%b0%d9%8a%d8%a8+%da%a9%d8%b1%d8%af/" title="سپاه تکذيب کرد" type="text/html" />
<author><name>خادم الشهدا</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shohada.ParsiBlog.com/Posts/350/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%81%d8%aa%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d9%84%d8%ae+%d8%a7%d8%b2+%d9%81%d8%b3%d8%a7%d8%af+%d8%ac%d8%b1%d9%8a%d8%a7%d9%86+%d8%a7%d9%86%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d9%81%d9%8a+%d8%af%d8%b1+%d8%a7%d9%81%d8%b4%d8%a7%da%af%d8%b1%d9%8a+%d8%a2%d9%8a%d8%aa+%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87+%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%b2%d9%8a/</id>
<updated>Tue, 31 May 2011 19:33:00 GMT</updated>
<title type="text">ناگفته هاي تلخ از فساد جريان انحرافي در افشاگري آيت الله نمازي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;مقام معظم رهبري در جلسه اي به سرلشگر محمدعلي جعفري،  فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي دستور دادند که همه عوامل و کساني  را که نيروهاي عملياتي اين طرح هستند، دستگير و با قوت بازجويي و بررسي  کنيد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گزارش جهان به نقل از پايگاه اطلاع رساني &quot;سفير ولايت&quot; که  توسط دفتر آيت الله عبدالنبي نمازي، نماينده ولي فقيه و امام جمعه کاشان  اداره مي&amp;zwnj;شود، با انتشار مطلبي با عنوان &quot;ناگفته&amp;zwnj;هاي حضرت آيت الله نمازي  درباره انحرافات و جريانات اخير کشور&quot;، اطلاعات مهمي را از تحرکات خطرناک  جريان انجرافي و ليدر اين جريان، فاش کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر اساس اين گزارش، اين  مطلب که امروز، سه شنبه بر روي اين پايگاه منتشر شده است، متن کامل  ناگفته&amp;zwnj;هاي &amp;zwnj;آيت الله نمازي در حاشيه درس خارج فقه ايشان، درباره انحرافات و  جريانات اخير کشور است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن کامل اين سخنان بدين شرح است: &lt;br /&gt;نگراني رهبر انقلاب از تهديد جدي امنيتي و عقيدتي&lt;br /&gt;نکته  اي را ميخواهم عرض کنم که باعث نگراني بزرگان نظام و مقام معظم رهبري است و  شايد مردم هم کم و بيش در جريان باشند اما فکر مي&amp;zwnj;کنم عامه مردم که مشغول  زندگي روزمره هستند خيلي اشرافي به اين مسئله نداشته باشند ولي آگاهي دادن  از طرف اهل علم و ائمه جماعات و جمعه لازم است. &amp;lt;** ادامه مطلب... **&amp;gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن چيزي که ما  احساس مي&amp;zwnj;کنيم و پيش بيني مي&amp;zwnj;کنيم اين يک تهديد جدي براي سلامت و امنيت  کشور و براي مسائل ارزشي و اعتقادي است. اين جريان نقطه محوري باورهايشان  به ظاهر اين است که مي&amp;zwnj;گويند ما در زمان غيبت احتياجي به واسطه بين خلق و  امام زمان سلام الله عليه نداريم قرآن هست روايات هم هست و ما مي&amp;zwnj;توانيم با  امام زمان(عج) ارتباط برقرار کنيم. اين همان جمله اي است که امام حنفي،  ابوحنيفه گفتند &quot;حسبنا کتاب الله&quot; و اين دقيقاً در تضاد با مکتب اهل بيت(ع)  است. مکتب اهل بيت(ع) اين است که چه در زمان ظهور و چه در زمان غيبت، خلق،  راهي براي ارتباط با ذات اقدس ربوبي جل و علا جز باب ولايت ندارد. راه،  همان صراط مستقيم است که تفسير به &quot;ولايت&quot; شده است؛ ولايت علي بن  ابيطالب(ع) و يازده فرزندش(ع) و در عصر غيبت، ولايتي که منشعب است از ولايت  کبراي الهيه و آن ولايت فقهاي عدول است و هر کسي به هر راه ديگري برود ضال  است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خطر تفکر حذف ولايت فقيه و روحانيت&lt;br /&gt;اين تفکر در مقام  حذف ولايت است در نتيجه در مقام حذف روحانيت است اگر بتوانند که ان  شاءالله نمي&amp;zwnj;توانند مي&amp;zwnj;خواهند حذف کنند. اين باب گشوده شده از سوي اهل  بيت(ع) که باب ولايت فقيه است و اگر نتوانند حداقل آن را ضعيف و منزوي  بکنند و براي رسيدن به اين هدف دارند تمهيد مقدمات مي&amp;zwnj;کنند براي تصرف مراکز  قدرت که عبارت است از مجلس و دولت و گزارشات موثقي که هست حاکي از اين است  که اينها پول&amp;zwnj;هايي با ارقام نجومي که براي ما قابل تصور نيست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اعترافات تکان دهنده دستگيرشدگان درباره مفاسد&lt;br /&gt;در  هفته&amp;zwnj;هاي اخير چند نفر را دستگير کردند که اين&amp;zwnj;ها جزء ارباب جمعي رئيس  دفتر رئيس جمهور هستند. شخصي به نام غفاري و چند نفر ديگر و يکي هم شخصي  است در لباس روحانيت به نام اميري فر که در تهران آن مجمع روحانيت ولايي را  تشکيل داده که وصل به رئيس دفتر رئيس جمهور است که ايشان هم دستگير شده  است. اين&amp;zwnj;ها در اعترافات خودشان چيزهاي تکاندهنده اي را بازگو کردند مفاسد  اقتصادي با ارقام بالا. اين آقاي غفاري کسي است که با رمل و جن و جن گيري و  اين حرف&amp;zwnj;ها سر و کار دارد و اين قدرت تصرف را هم از راه اهانت به مقدسات  به دست آورده است. مي&amp;zwnj;دانيد که مرتاض&amp;zwnj;هاي هندي رياضت&amp;zwnj;هاي خلاف شرع دارند و  به اين قدرت مي&amp;zwnj;توانند دست پيدا کنند که اين غفاري هم گفتند که همين طور  است و به قرآن اهانت کرده است که تعبير آن را نمي&amp;zwnj;توانم بيان کنم و خود شما  متوجه مي&amp;zwnj;شويد که منظور چيست مانند هتک قرآن و تنجيس قرآن. بعضي بزرگان  گفتند که الآن در آمريکا هم اين مسائل را دارند و سازمان نظامي دارند که  کارهايشان را با سحر و جن و... انجام مي&amp;zwnj;دهند. الآن کشورهاي اروپايي هم رو  به اين مسئله آورده اند. غرض اين است اين مسائل سابقاً وجود داشته است و  الآن هم بعضي&amp;zwnj;ها به مقاماتي مي&amp;zwnj;رسند که قدرت تصرف را دارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مراکز قدرت نظام در اختيار دفتر رئيس جمهور&lt;br /&gt;به  هر تقدير رئيس دفتر رئيس جمهور مراکز قدرت نظام را در اختيار خودش گرفته  مثلاً در کميسيون فرهنگي دولت طبق روال جاري رئيس کميسيون بايد رئيس فرهنگ و  ارشاد اسلامي باشد ولي خارج از ضابطه ايشان رئيس کميسيون هستند و تمام  بودجه&amp;zwnj;هاي فرهنگي کشور را در دست دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستور پيگيري موضوع تصرف سايپا توسط رهبر انقلاب&lt;br /&gt;قلم  ديگرش: کارخانه ايران خودرو را تحت نفوذ خودشان درآوردند با ميلياردها  تومان سرمايه؛ کارخانه سايپا را هم در صدد بودند که گزارش شد خدمت مقام  معظم رهبري و ايشان وارد شدند و دستور پيگيري دادند. يک چيزي را ساختند به  عنوان ايرانيان خارج از کشور و بودجه&amp;zwnj;هايي را خارج از ضوابط به آن تخصيص  دادند. در جزيره کيش اين&amp;zwnj;ها با يک خانواده اي قرارداد بستند که يک ميليون  تومان هم پول نداشته است و پول&amp;zwnj;ها را هم گرفتند و به خارج فرار کرده اند و  همين ساختمان سران کشورهاي غير متعهد که در اصفهان قرار بود ساخته شود با  هزينه دويست ميليارد تومان. ما بررسي کرديم ديديم که قرار بود در کيش ساخته  بشود اما اختلاف داشته اند بين کيش و اصفهان و شيراز و مسئله را به مقام  معظم رهبري ارجاع مي&amp;zwnj;دهند که ايشان اصفهان را انتخاب ميکنند بعد فهميديم که  بردند در کيش و هزينه اصلي هم چهارصد ميليارد تومان است و در کيش هم مشغول  شدند و ما از دوستان خواستيم که در مجلس ببيند اين بودجه کجا تصويب شده  است. از آقاي لاريجاني سؤال کردند و ايشان اظهار بي اطلاعي کردند و گفتند  اين بودجه دست ما نيست بعد معلوم شد چند نفر در رياست جمهوري هستند که  تصميم گيرنده هستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وزارت نفت دست اينهاست&lt;br /&gt;وزارت نفت  را هم که اخيراً وزير ندارد دست اين&amp;zwnj;هاست و موارد مشابه. با اين پول&amp;zwnj;هاي  نجومي دارند زمينه موفقيت افرادي را که خودشان مي&amp;zwnj;خواهند فراهم مي&amp;zwnj;کنند. با  بعضي نمايندگان صحبت کردند که تمام هزينه&amp;zwnj;هايشان را تأمين مي&amp;zwnj;کنند و همين  شيخ اميري فر و در اعترافاتش گفته که به ما گفتند نگران پول نباشيد. اين&amp;zwnj;ها  قبلاً جزؤ جامعه وعاظ تهران بودند و اين مسائل که پيش آمد جدا شدند و  تشکيلاتي را درست کردند با عنوان روحانيت ولايت مدار حالا اين ولايت، ولايت  چه کسي است؟ و پول&amp;zwnj;هاي کلاني هم به روحانيوني که عضو بودند داده مي&amp;zwnj;شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستور بازداشت نيروهاي عملياتي&lt;br /&gt;آقاي  سرلشگر جعفري فرمانده کل سپاه رفتند خدمت مقام معظم رهبري و گفتند اجازه  بدهيد ايشان را بگيريم کل غائله حل مي&amp;zwnj;شود حالا نهايتاً چند روزي بعضي&amp;zwnj;ها  اظهار نگراني خواهند کرد و تمام خواهد شد. آقا ظاهراً هنوز به اين نتيجه  نرسيدند ولي فرمودند همه عوامل را دستگير کنيد کساني که نيروهاي عملياتي  اين طرح هستند آقا فرمودند با قوت بازجويي کنيد و بررسي کنيد اما حساب رئيس  جمهور را جدا کنيد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مشايي: فکر نمي&amp;zwnj;کرديم رهبري اين قدر قاطع و محکم بايستد&lt;br /&gt;مشايي  در جلسه اي گفته بود ما فکر نمي&amp;zwnj;کرديم رهبري اين قدر قاطع و محکم روي  مسئله بايستند. در قضيه وزير اطلاعات، وزير گزارشاتي داده بود خدمت آقا که  اينها چه کساني هستند و قصدشان چسيت و تنها راه را در برکناري وزير ديده  بودند و آقا متوجه بود و اين قضيه از شش ماه قبل گزارش شده بود به آقا که  به فرياد اطلاعات برسيد که اين&amp;zwnj;ها در حال توطئه هستند اگر خاطرتان باشد  چهار پنج ماه قبل آقا خودشان رفتند وزارت اطلاعات که به دنبال همين گزارش  بود. آقاي مصلحي يک جلسه داخل سازماني تشکيل داده بود و براي کادر اطلاعات  مطالبي را گفته بود و يک آقايي به نام عبداللهي که رئيس ستاد اطلاعات بوده  در صحبت&amp;zwnj;ها پارازيت ايجاد مي&amp;zwnj;کرده که نه آقا اينجوري نيست و وزير اطلاعات  بعد از جلسه حکم عزل ايشان را صادر مي&amp;zwnj;کند اين هم عنصر نفوذي دفتر رئيس  جمهور بوده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا نمي&amp;zwnj;خواستند حکم ابقاي مصلحي رسانه اي شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد  از اين آقاي رئيس جمهور آقاي مصلحي را احضار مي&amp;zwnj;کند که چرا ايشان را بدون  هماهنگي من برداشتي؟! آقاي مصلحي مي&amp;zwnj;گويد که من وزيرم و اين شخص کارمند من  مي&amp;zwnj;باشد و رئيس جمهور هم ميگويد که شما يا استعفا بدهيد يا من عزلتان  مي&amp;zwnj;کنم و آقاي مصلحي هم استعفا مي&amp;zwnj;دهد. خبر که به آقا مي&amp;zwnj;رسد ايشان آن حکم  را صادر مي&amp;zwnj;کند. البته قبل از حکم به خاطر اين که مسئله رسانه اي نشود  شخصاً در چند سطر خطاب به رئيس جمهور مي&amp;zwnj;نويسند که آقاي مصلحي بايد در جاي  خودش ابقا بشود و خود آقا هم اين نوشته را که دست نويس بوده در پاکت گذاشته  و در پاکت را مي&amp;zwnj;چسبانند و يکي از اعضاي دفتر به دست رئيس جمهور مي&amp;zwnj;رساند.  رئيس جمهور مي&amp;zwnj;پرسد که نامه چيست؟ اظهار بي اطلاعي مي&amp;zwnj;کنند و وقتي نامه را  باز مي&amp;zwnj;کنند ميخوانند و مي&amp;zwnj;گويند: خب اين مسئله که تمام شده است! گزارش را  که به آقا مي&amp;zwnj;دهند آقا مطلع مي&amp;zwnj;شوند و حکم را صادر مي&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا گفتند تا آخر پاي اين مسأله مي&amp;zwnj;ايستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در  اولين جلسه اي که هيئت دولت در کردستان بودند آقاي مصلحي شرکت نمي&amp;zwnj;کنند.  در اولين جلسه در تهران آقاي مصلحي با مشورت دفتر به قم سفر مي&amp;zwnj;کنند ولي در  جلسه دوم هيئت دولت شرکت مي&amp;zwnj;کنند. رئيس جمهور که وارد جلسه مي&amp;zwnj;شود به  احترام آقاي حائري که درس اخلاق گفتندچند دقيقه اي مي&amp;zwnj;نشيند و بعد با اجازه  آقاي حائري جلسه را ترک مي&amp;zwnj;کند و از طريق يکي از اعضاي دفتر آقاي مصلحي را  صدا مي&amp;zwnj;کنند و مي&amp;zwnj;پرسد که شما چرا شرکت کرديد؟ آقاي مصلحي مي&amp;zwnj;گويد دستور  آقاست. رئيس جمهور ميگويد شما به مسائل بين من و آقا کاري نداشته باشيد و  خودتان را درگير اين مقوله نکنيد. آقاي مصلحي از جلسه هيئت دولت خارج  مي&amp;zwnj;شود و در نهايت خبر به آقا مي&amp;zwnj;رسد و آقا محکم مي&amp;zwnj;گويند که آقاي مصلحي  حتماً بايد در جاي خوشان باشند و به همين دليل مشايي گفته بود که ما احتمال  نمي&amp;zwnj;داديم که آقا اين قدر محکم بمانند و آقا هم که گفته بودند من تا آخر  پاي اين مسئله مي&amp;zwnj;ايستم منتها با حفظ آرامش کشور در حالي که اوضاع منطقه  مانند مصر و ليبي و بحرين و عربستان به اين صورت است بايد طوري رفتار کرد  که هم اين فتنه مهار و کنترل بشود توسط وزارت اطلاعات و دستگاه قضايي و هم  آرامش کشور پابرجا باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا مي&amp;zwnj;فرمايند رئيس جمهور بايد حفظ شود&lt;br /&gt;در  يک ملاقاتي که سران سه قوه حضور داشته اند آقا مي&amp;zwnj;فرمايند که رئيس جمهور  بايد حفظ بشود به دليل زحمات و خدمات مختلفي که انجام دادند مانند مسکن و  هسته اي و... فلذا به شخص ايشان در خطبه&amp;zwnj;ها و سخنراني&amp;zwnj;ها چيزي گفته نشود  ولي جريان انحرافي بايد براي مردم روشن بشود که اينان درصدد در دست گيري  قوه مقننه و نتيجتاً قوه مجريه است چون کابينه را مجلس رأي مي&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشايي  گفته تا دو سال ديگر آقاي جنتي نيستآيت الله نمازي در ادامه در پاسخ به  پرسش يکي از حضار، گفت: به آقاي مشايي گفتند شما که مي&amp;zwnj;خواهي رئيس جمهور  شوي صلاحيت شما را شوراي نگهبان بايد تأييد کند و آيت الله جنتي بسيار قاطع  است و شما را رد صلاحيت مي&amp;zwnj;کند که مشايي گفته تا دو سال ديگر آيت الله  جنتي نيست و [... ] هم نيست که باعث رد صلاحيت بشوند. حالا نمي&amp;zwnj;دانيم در  ارتباط با جن، اين چيزها را فهميده اند يا چيز ديگري است. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خواهند جريان سومي به نام &quot;خط رئيس جمهور&quot; ايجاد کنند&lt;br /&gt;البته  حرفها زياد است و من خواستم که آقايان در جريان امور باشند بدون اين که  اسمي از رئيس جمهور برده شود اين جريان انحرافي را براي مردم روشن کنيد که  اگر قرار شد در آينده برخوردي صورت بگيرد مردم کاملاً توجيه باشند به خصوص  در انتخابات ستادهايي را تشکيل داده اند در استان&amp;zwnj;ها فراخواني کرده اند از  مراکز شهرها و از اعتبار و حيثيت رئيس جمهور استفاده مي&amp;zwnj;کنند و اين&amp;zwnj;ها  مي&amp;zwnj;خواهند يک جريان ثالثي در خط سياسي کشور ايجاد کنند يعني اصلاح&amp;zwnj;طلب&amp;zwnj;ها و  اصول گراها و يک خط ميانه اي به عنوان خط رئيس جمهور. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احمدي نژاد: آراي من به خاطر حمايت آقا کم شد&lt;br /&gt;اشتباه  اينها و شخص رئيس جمهور اين است که فکر مي&amp;zwnj;کنند آراي ?? ميليوني مال  خودشان است و حتي در جلسه اي گفته بوده است که شش ميليون از آراء من به  خاطر حمايت آقا کم شده است و الا آراء من سي ميليون بوده است. اصل تبيين  اين توطئه اي که در کار است اين است که ما در اين زمان احتياجي به حلقه وصل  بين امام زمان و مردم نداريم و خودمان مي&amp;zwnj;توانيم ارتباط برقرار کنيم و حذف  جايگاه روحانيت و ولايت فقيه از مقاصد اين جريان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;l منبع : جهان نبوز&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shohada.ParsiBlog.com/Posts/350/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%81%d8%aa%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d9%84%d8%ae+%d8%a7%d8%b2+%d9%81%d8%b3%d8%a7%d8%af+%d8%ac%d8%b1%d9%8a%d8%a7%d9%86+%d8%a7%d9%86%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d9%81%d9%8a+%d8%af%d8%b1+%d8%a7%d9%81%d8%b4%d8%a7%da%af%d8%b1%d9%8a+%d8%a2%d9%8a%d8%aa+%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87+%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%b2%d9%8a/" title="ناگفته هاي تلخ از فساد جريان انحرافي در افشاگري آيت الله نمازي" type="text/html" />
<author><name>خادم الشهدا</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shohada.ParsiBlog.com/Posts/349/%c2%ab%d8%ae%d8%b1%d9%85%d8%b4%d9%87%d8%b1+%d8%b1%d8%a7+%d8%ae%d8%af%d8%a7+%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af+%da%a9%d8%b1%d8%af%c2%bb+%d8%ae%d8%b7%d8%a7%d8%a8+%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85+(%d8%b1%d9%87)+%d8%a8%d9%87+%d8%a7%d8%b5%d8%ad%d8%a7%d8%a8+%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1+%d8%a8%d9%88%d8%af/</id>
<updated>Sat, 21 May 2011 15:06:00 GMT</updated>
<title type="text">«خرمشهر را خدا آزاد کرد» خطاب امام (ره) به اصحاب غرور بود</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;div style=&quot;margin-right: 20px; margin-left: 20px; margin-bottom: 20px;&quot;&gt;نگاهي  عميق به جريانات اخير در کشور نشان مي&amp;zwnj;دهد که ريشه بسياري از ولايت  گريزي&amp;zwnj;ها آن هم در سطوح بالاي مديريتي کشور، ناشي از غروري است که گريبان  برخي از آدم&amp;zwnj;ها را گرفته است.&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;margin: 4px; border: 1px solid #000000;&quot; src=&quot;http://www.fardanews.com/files/fa/news/1390/2/31/69225_624.jpg&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; /&gt;&quot;اين  مطلب مهم را که کرارا عرض کرده&amp;zwnj;ام، تکرار مي&amp;zwnj;کنم که ملت عزيز مجاهد بويژه  سلحشوران رزمنده مجاهد في سبيل الله توجه داشته باشند که غرور از پيروزي&amp;zwnj;ها  آفت بزرگي است که شيطان باطني در بندگان خدا به وجود مي&amp;zwnj;آورد تا آنان را  از راه حق منحرف کند، و...&quot;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&amp;nbsp; آنچه در بالا آمد بخشي از  پيام امام خميني (ره) به  مناسبت ?? بهمن سال ???? بود، يعني هشت ماه پس از آزادسازي خرمشهر. حال که  ?? سال از اين پيروزي بزرگ مي&amp;zwnj;گذرد، فرصت مناسبي است تا از خود بپرسيم چرا  امام فرمود خرمشهر را خدا آزاد کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شايد خواندن سطور براي جوانان اين دوره قابل هضم نباشد، اما اين يک حقيقت  است و آن اينکه جوانان ديروز، وقتي براي دفاع از کيان ملت و کشور اسلحه به  دست گرفته و در خطوط نبرد حاضر شدند، هيچگاه به پيروزي در عملياتي  نيانديشيدند. آنان يک جمله را همواره با خود تکرار مي&amp;zwnj;کردند و آن اينکه ما  مامور به انجام تکليف هستيم نه حصول نتيجه. و صد البته که اين تفکر با هيچ  يکي از معيارهاي مادي و عقلي قابل سنجش نيست. &amp;lt;** ادامه مطلب... **&amp;gt;اين تفکر، معناي&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان جمله عزيز سفر کرده ما است که: &amp;laquo;هر چه کمال و قدرت و  جمال است از اوست.&amp;raquo; بچه&amp;zwnj;هاي قديم جنگ خود را قطره&amp;zwnj;اي از خيل لشکريان خدا  مي&amp;zwnj;دانستند که براي رضاي او مي&amp;zwnj;جنگند. فتح و نصرت يا شکست را نيز هديه&amp;zwnj;اي  از جانب حق تعالي مي&amp;zwnj;ديدند. &lt;br /&gt; اين فرهنگ و اعتقاد به رهبري نظام بود که ملت ايران را در بزرگ&amp;zwnj;ترين جنگ معاصر سربلند کرد. &lt;br /&gt; بي&amp;zwnj;گمان پيروزيهاي بزرگ، آفت&amp;zwnj;هاي بزرگي نيز به دنبال دارد. در فرهنگ حضرت  روح الله، غرور&amp;zwnj;ام الفساد است. ايشان فتح خرمشهر را هديه خداوند دانستند تا  نسل حاضر و نسل&amp;zwnj;هاي آينده بدانند فقط زماني &lt;br /&gt; خداوند هادي يک ملت به سوي رستگاري است که دل&amp;zwnj;ها و چشم&amp;zwnj;ها به سوي آسمان باشد. &lt;br /&gt; وقتي غرور در انسان ريشه بگيرد ديگر خدا نيست، شيطان راهنماي اوست. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; نگاهي عميق به جريانات اخير در کشور نشان مي&amp;zwnj;دهد که ريشه بسياري از ولايت  گريزي&amp;zwnj;ها آن هم در سطوح بالاي مديريتي کشور، ناشي از غروري است که گريبان  برخي از آدم&amp;zwnj;ها را گرفته است. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; امامي که با رهبري يک انقلاب و پيروزي آن، معادلات دنيايي را برهم زد و  ملتي را با دستي خالي از بزرگ&amp;zwnj;ترين معرکه نظامي جهان به سلامت بيرون آورد،  هيچگاه نگفت که اگر من نباشم ادامه اين راه چنين مي&amp;zwnj;شود و چنان. او هيچگاه  دستاوردهاي بزرگ ملت ايران را به نام خود ننوشت چرا که چشم و دلش هماره به  سوي آسمان بود. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; شايد بزرگ&amp;zwnj;ترين مخاطبان اين جمله امام که: &amp;laquo;خرمشهر را خدا آزاد کرد&amp;raquo;، اصحاب غرور در عصر حاضر و همه اعصار باشند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ادامه پيام حضرت امام خميني (ره) را در اين بخش مي خوانيم: &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &amp;laquo;اين مطلب مهم را که کرارا عرض کرده&amp;zwnj;ام، تکرار مي&amp;zwnj;کنم که ملت عزيز مجاهد  بويژه سلحشوران رزمنده مجاهد في سبيل الله توجه داشته باشند که غرور از  پيروزي&amp;zwnj;ها آفت بزرگي است که شيطان باطني در بندگان خدا به وجود مي&amp;zwnj;آورد تا  آنان را از راه حق منحرف کند، و در اثر آن خلق خدا را در کوشش براي مقاصد  الهي سست کند، و اگر خداي نخواسته اين حالت شيطاني در جبهه&amp;zwnj;ها پيش آيد، در  پيروزي&amp;zwnj;ها وقفه حاصل، بلکه با مکر شيطاني ممکن است به شکست منتهي شود. و  زماني اين آفت وجدان&amp;zwnj;کش پيش مي&amp;zwnj;آيد که انسان از خود و خداوند غافل شود و  قدرت و پيروزي&amp;zwnj;ها را از خود بداند، و منشأ اصلي آنکه ازمه امور را دردست  دارد و هرچه کمال و قدرت و جمال است از اوست را از ياد ببرد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ملت عزيز و قواي مسلح رزمنده در طول اين انقلاب و اين جنگ لمس نموده&amp;zwnj;اند  که اگر مددهاي الهي و عنايات خاص خداوند قادر نبود، هرگز در ما قدرت مقابله  با رژيم شيطاني تا دندان مسلح و متکي به قدرتهاي جهاني نبود. ولي از  آنجايي که ملت با تحولي الهي به انقلابي اسلامي متکي به معنويات دست زد،  توانست آن قدرت بزرگ منطقه را درهم بشکند، و در جنگ نابرابر از حيث تسليحات  و کمکهاي بيدريغ شرق و غرب و منطقه، &amp;zwnj; اينهمه پيروزيهاي اعجازآميز را نصيب  ايران و اسلام نمايد. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ما نبايد فتحهاي بزرگ مثل خرمشهر را از ياد ببريم که دشمن با همه تجهيزات  در سنگرهاي بسيار محکم باعده و عدد بسيار کمين کرده بود، و در مقابل عده&amp;zwnj;اي  از سلحشوران متعهد اسلام از بيابان باز به آنان تاخته، و خداوند آنچنان  رعب و وحشت را بر دشمنان ما غلبه داد که با اسارت هزاران نظامي و غنيمتهاي  بسيار، باقيمانده اشرار با فضاحت تمام رو به فرار گذاشته و شهر&amp;zwnj;ها را&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها  کردند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; رزمندگان عزيز ما نبايد اين پيروزي معجزه&amp;zwnj;آسا را جز با مددهاي الهي ببينند و  اگر چنين شد، غرور آن&amp;zwnj;ها خلاصه مي&amp;zwnj;شود در اينکه ما مورد عنايت قادر متعال  هستيم و از خود چيزي نداريم و آنچه داريم از اوست و بايد به راه او نثار  کنيم. و اينجاست که خداوند عنايات خود را ادامه مي&amp;zwnj;دهد، و شما سلحشوري و  جنگ شرافتمندانه را براي دفاع از اسلام و ميهن اسلامي ادامه مي&amp;zwnj;دهيد، و به  خواست قادر متعال به پيروزي نهايي دست خواهيد يافت.&amp;raquo; (صحيفه امام جلد ??  صفحات ??? و ???)&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shohada.ParsiBlog.com/Posts/349/%c2%ab%d8%ae%d8%b1%d9%85%d8%b4%d9%87%d8%b1+%d8%b1%d8%a7+%d8%ae%d8%af%d8%a7+%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af+%da%a9%d8%b1%d8%af%c2%bb+%d8%ae%d8%b7%d8%a7%d8%a8+%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85+(%d8%b1%d9%87)+%d8%a8%d9%87+%d8%a7%d8%b5%d8%ad%d8%a7%d8%a8+%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1+%d8%a8%d9%88%d8%af/" title="«خرمشهر را خدا آزاد کرد» خطاب امام (ره) به اصحاب غرور بود" type="text/html" />
<author><name>خادم الشهدا</name></author>
</entry>

</feed>
